پنجم بهمن 90
این کتابها رو خاله صدیقه (مامان یاس) از نمایشگاه برات خریده ...
نویسنده :
fateme
16:50
بدون عنوان
امروز 30دی ماه است فاطمه روسری یک سالگیشو توی لباساش پیدا کرد و گفت که سرش کنم گفتم مامان جون روسری کوچیک شده طبق معمول همیشه که لجبازیت گل می کنه گفتی نه باید سرم کنی و من هم اونو سرت کردم و گفتم حالا بیا ازت عکس بگیرم...... ...
نویسنده :
fateme
16:14
25دی 1390
فاطمه بین همه عروسکهایی که داره از دوتا عروسکش خیلی خوشش می آد اسم یکیش گلی و اسم یکی دیگه اش نادیا موذی است وقتی کوچیک بود تا گلی رو می دید اونو می گرفت تو بغلش و گریه می کرد شاید از اون می ترسید ولی آخرش هم نفهمیدم گریه اش به خاطر چی بود حالا هم که بزرگ شده فقط با اون عروسک بازی می کنه عروسک دیگه ای که داره و اسمش نادیا است. یک روز خاله راحیل بهش گفت: اسم عروسکت چیه گفت: نادیا بعد خاله راحیل بهش گفت: خنده ای که کرده خیلی موذیانه است بیا اسمش بذاریم نادیا موذی از اون روز به بعد به نادیا گفتی نادیا موذی.... ...
نویسنده :
fateme
15:56
نماز خواندن فاطمه
هر روز که مامان نماز می خونه فاطمه جون هم می آد پیش مامان سجادشو می زاره و می ایسته نماز می خونه فاطمه سوره توحید رو بلده سوره حمد رو می خونه و کامل حفظ نیست همون چیزی که بلده تو نمازش می خونه بهش می گم مامان جون خدا نمازت رو قبول می کنه مامان برات دعا می کنه که وقتی بزرگ شدی همین طور نمازت رو بخونی .دختر نازم وقتی چادر نماز سرت می کنی می شی مثل فرشته ها ...
نویسنده :
fateme
15:41
بدون عنوان
ا مروز 23دی است می خواستیم بریم بیرون گفتم قبل از اینکه بریم ازت عکس بگیرم گفتی با جا مدادی که عمه زری برام خریده عکس بگیر جامدادی رو گرفتی تو دستت و من هم ازت عکس گرفتم. بهت گفتم فاطمه یه ژست بگیر تا عکست بگیرم این هم ژستی که گرفتی ...
نویسنده :
fateme
19:15
20دی ماه 1390
امروز مهیا با خاله سحر اومده بود خونه خاله لیلا مامان رفت و مهیا رو آورد خونه و سوار تابش کرد مهیا خیلی از تاب خوشش اومد و خاله سحر گفت یه دونه تاب براش میخرهیه عکس هم ازمون گرفت... ...
نویسنده :
fateme
19:03
عید غدیر(24آبان)
امشب شب عید است و طبق روال همیشه شبهای عید میریم خونه ننه بزرگ . منو فاطمه رفته بودیم خونه آقا جون بعد فاطمه گفت مامان بریم خونه ننه بزرگ گفتم بزار بابا بیا د با هم می ریم ولی قبول نکرد و من هم به باباش زنگ زدم گفتم ما می ریم خونه ننه تو هم بیا اونجا . بعد من و فاطمه رفتیم اونجا عمه سهیلا و خاله صدیقه و عمو بهرام اونجا بودن سلام کردیم ورفتم توی پذیرایی پیش ننه سلام کردم گفت همین جا پیشم بشین من هم همون جا نشستم کلی برام حرف زد و من می خندیدم تا دیر وقت اونجا بودیم بعد هم خدا حافظی کردیم و رفتیم خونه.شب خوبی بود..........
نویسنده :
fateme
20:33
15آبان 1390روز عرفه
امروز روز عرفه است من و فاطمه جون و خاله لیلا و آبجی مریم (دختر خاله لیلا) رفتیم مصلی برای دعا ی عرفه دعا که شروع شد فاطمه خانم خوابش برد و وقتی دعا تموم شد از خواب بیدار شد برای همین من تونستم دعا رو تا آخر بخونم . چون عید بود شب رفتیم خونه ننه بزرگ و عید و بهش تبریک گفتیم . ...
نویسنده :
fateme
20:25
تولد حضرت صاحب الزمان (عج)
امروز 26تیر1390 مصادف است با تولد حضرت صاحب الزمان (عج). بعد از ظهر خونه حاج عمو مولودی است زن عمو نذر داره هرساله مولودی بگیره من و تو هم به مولودی رفتیم اونجا ازت عکس انداختم این هم عکسایی گه گر فت ی ........ ...
نویسنده :
fateme
19:43











