فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

رابطه مادر و دختر

راههاي تربيت دختران براي زندگي: ـــ يك كاسه پفيلا درست كن و كنارش بنشين و براي شصت و سومين بار با او كارتون مورد علاقه اش ؛ مثلا" سيندرلا را نگاه كن. ـــ داستان هايي از مادر و مادر بزرگت براي او تعريف كن؛ به خاطر داشته باش دختر ها مشعل دار زندگي هستند. ـــ اجازه بده پارچه اي را انتخاب كند و لباس عروسك هايش را به اتفاق بدوزيد . اگر توانايي اين كار را نداري ؛ به او كمك كن تا لباس هاي كاغذي براي عروسك هايش درست كند. ـــ در تعريف از او ، مبالغه و افراط نكن . سعي كن در مواقع خاص ، از او تعريف كني ، و گرنه اين تعريف و تمجيد ، مفهومي برايش نخواهد داشت. ـــ هر مرحله اي را كه طي مي كند ، شگفت زده مي شوي ؛ اگر چه خود تو هم اين م...
17 خرداد 1391

كناردريا

ديروز كه ازكلاس برمي گشتيم خونه تو راهمون يه فروشگاه پوشاك تازه باز شده بود به فاطمه گفتم:مامان بيا بريم ببينيم چي داره اونم كه ازخدا خواسته قبل از من وارد مغازه شد . رفتم سمت پوشاك بچه ها كه براي فاطمه تاپ بخرم ولي متاسفانه نداشت  بعد خانمي رفت سمت اسباب بازيها  و يه بسته به قول خوش چين و چنگ برداشت بهش گفتم مامان ازاينا داري ولي اون عصباني شد وگفت اون وسيله هاش كمه من همينو مي خوام خلاصه منم براش خريدم اونم خوشحال ازمغازه رفت بيرون و گفت بريم خونه بدون اينكه بذاره منم لباسو رو ببينم ازهمون جا كه بيرون اومديم مي گفت به بابابگم منو ببره كنار دريا تا با چين و چنگم بازي كنم تارسيديم خونه از باباش قول گرفت كه اونو ببره كناردريا سا...
15 خرداد 1391

بدون عنوان

روز چهار شنبه فاطمه به خاطر اينكه كسالت داشت به كلاس زبان نرفت امروز صبح وقتي از خواب بيدار شد بهش گفتم بايد بري كلاس زبان گفت من كه اون روز نرفتم تيچر چيزي نمي گه؛ گفتم :نه چون تو مريض بودي ساعت 10/45دقيقه بود كه از خونه زديم بيرون وقتي رسيديم كلاسشون تازه شروع شده بود مثل هر روز من نشستم تا كلاس خانمي تموم بشه . ساعت 12 با خنده از كلاس اومد بيرون و گفت مامان تيچر به من يه برگه رد (قرمز)داده گفتم: ببينم؛ اونو بهم نشون داد ديدم فرم ارزشيابي ميان ترمه ؛به قول خودش تيچرهمه رو Aعلامت زده بود.آفرين دخت گلم بعد گفت تيچر يه برگه ديگه هم بهمون داد كه توي اون يه داگ(سگ) و يه برد (...
13 خرداد 1391

بدون عنوان

امروز بعد از ظهر خاله رقيه (مامان رومينا) ما رو دعوت كردخونشون ولي به خاطر اينكه فاطمه كمي كسالت داشت نتونستيم بريم  خاله رقيه دوستاي وبلاگي رو دعوت كرده بود منم خيلي دوست داشتم كه از نزديك با دوستان آشنا بشم ولي متاسفانه نشد. ازهمين جا ازخاله رقيه خيلي معذرت مي خوام كه نتونستم بيام . ...
10 خرداد 1391

بدون عنوان

امروز فاطمه به خاطراينكه تب داشت به كلاس زبان نرفت . ا به هزار درد سر بهش استامينوفن دادم . گفتم اگه نخوري بايد برات شياف بزارم اونم شربت رو به شياف ترجيح داد يه ربع ساعتي گرفتارش بودم تا يه قاشق شربت خورد . حالاكمي خيالم راحته . من از تب بچه خيلي مي ترسم ديشب تا صبح بيدار بودم و دست بهش مي زدم كه تبش بالا نره حالا هم نشسته و داره كار با قيچي انجام مي ده . توي بازي در خانه يك روز در ميان يه شكلي رو قيچي مي كنن و چسب مي زنن دختر من كار يك ماهشو توي يك ساعت انجام داد حالا مجبورم برم دوباره براش  براي كلاسش كتاب بخرم . مراحل كار با قيچي   &...
10 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار می باشد