فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

جعبه جادوئی

توی مهدکودک به فاطمه وبقیه بچه ها گفته بودن یه جعبه جادوئی داریم که هرکسی بچه خوبی باشه از توش یه جایزه بیرون می آد و بهش میدیم. منم که رفته بودم برای این جعبه جادویی کتاب خریده بودم که بهشون بدن. امروز در جعبه جادوئی بازشده بود و از داخلش کادو برای بچه ها در اومده بود . اینم کادوی فاطمه یه دون مسواک اینم کار دستی که دختر گلم درست کرده به قول خودش ما خمیر ها رو دایره می کردیم و خانم مربی اونا رو چسب می زد.یه دونه شاخکش هم افتاده. ...
22 مهر 1391

نتیجه نظر سنجی

باتشکر از دوستای خوبم که لطف کردن توی نظر سنجی که گذاشته بودم شرکت کردن و نظر خودشون رو اعلام کردن . مرسی از همه ی شما دوستان عزیز. 1 ــ کیتی 8 رای 2 ــ سیندرلا  4 رای 3 ــ پو 2 رای فاطمه خودش گفت سیندرلا  . حالا باید برم بازار ببینم وسایل کدوم یکی بیشتر پیدا می کنم همون رو براش می خرم. البته برای فاطمه در مورد نظر سنجی تو ضیح دادم و گفتم کیتی نفر اول شده اونم گفت پس برام کیتی بخر . ...
22 مهر 1391

تغییر دکوراسیون اتاق فاطمه

دوستا ی خوبم  من میخوام دکور اتاق فاطمه رو عوض کنم. البته میخوام بعضی وسایلش رو باهم ست کنم . مثلا"روتختی ، تزئینات اتاقش ، قاب و............. حالا موندم از چه شخصیت کارتونی استفاده کنم . دوستای گلم شمابهم کمک کنید تا اون رو انتخاب کنم . شاید بشه یه نوع رای گیری .هر موردی که بیشتر گفته شد همون رو انتخاب میکنم . ممنونم دوستان عزیزم. 1 ــ سیندرلا 2 ــ کیتی 3 ــ دورا 4 ــ باب اسفنجی 5 ــ میکی موس 6 ــ پو 7ــ پت و مت 8 ـ گوسفند زبل 9 ــ توت فرنگی کوچولو   ...
18 مهر 1391

جشن بادبادکا

به  فاطمه قول داده بودم که حتما" می برمت جشن  .وقتی از مهد آوردمش خونه گفت مامان من می خوابم بعد که بیدار شدم بریم جشن بادبادکا . ساعت 4:30 دقیقه بود که رفتیم کنار دریا . از صدا و سیما اومده بودن برنامه اجرا می کردن . خاله سارا که مجری برنامه کودک بوشهره اومده بود و بابچه ها مصاحبه می کرد . روی یه نیمکت نشسته بود فاطمه و پری ناز و یکتا تا دیدنش رفتن پشت سرش ایستادن .منم از فرصت استفاده کردم و ازشون عکس گرفتم. ازطرف هلال احمر هم مسابقه نقاشی گذاشته بودن. یه عروسک باب اسفنجی هم اونجا بود از طرف خانه ی بازی قلعه ی سحر آمی...
17 مهر 1391

روز جهانی کودک

امروز به مناسبت روز جهانی کودک تو کلاس زبان به فاطمه و بقیه بچه ها یه دونه کارت دادن . ایده جالبی بود . اول اسم هر کس رو با حروف انگلیسی بزرگ نوشته و بقیه اسم با حروف کوچک نوشته بودن  . منم برای فاطمه و بقیه بچه های کلاس مهد کتاب نقاشی همراه باشعر خریدم که فردا بدم به مدیر مهد تا بهشون بده. کلاس فاطمه اینا 9 تا دختر و 13 تاپسرن . فردا بعد از ظهر جشن بادبادکاست. اگه تونستم فاطمه رو می برم .آخه مامانهای کلاس زبان قرار گذاشتن که فردا بچه ها رو ببرن. ...
16 مهر 1391

کارای مهد کودک

از روزی که فاطمه رفته مهد کودک امروز برام شعر خونده . هر روز که می رم دنبالش  از مهد تا سر خیابون پیاده می آیم  یه پل هوایی هم هست که فاطمه می گه باید از روی اون رد بشیم و بریم اون طرف خیابون ازش  می پرسم امروز چکار کردید. می گه نقاشی کشیدیم ،خمیر بازی کردیم ........ روزی که نقاشی کشیده بودن گفت مامان صبا اومد بستی کشید( آخه صبا عاشق بستنیه) ولی بستنیش چوب نداشت . گفتم حتما" بستی چوبی نبوده گفت نه مامان صبا خودش گفت این بستنی چوبیه . بعد من براش چوب گذاشتم . روزی که خمیر بازی داشتند فاطمه گفت من حلزون درست کردم . امروز هم برام شعر خوند . تفنگی دارم توش یه فشنگه وقتی که می زنم این جور صد...
16 مهر 1391

یه اتفاق خیلی بد

چهار شنبه بعد از اینکه نماز مغرب خوندم داشتم تلوزیون نگاه می کردم . همون روز حوصله ای که بیرون بریم نداشتم . آخه من هر روز بعد از ظهر با فاطمه می ریم خونه آقام اینا ،و شب بابای فاطمه می آد دنبالمون ومی آیم خونه. ازفاطمه نمونه گرفتم برای آزمایش انگلکه مهد کودک گفته بودن بیارین . صبح که رفته بودم از آزمایشگاه ظرف بگیرم . منشیه بهم گفت تا ساعت 7 هستیم می تونید نمونه تون رو بیارید. منم باعجله تاکسی تلفنی گرفتم و با فاطمه رفتیم آزمایشگاه . نمونه رو گذاشتیم و اومدیم بیرون . هوا خوب بود و پیاده اومدیم تامیدون امام. بعدفاطمه گفت ساندویج می خوام براش ساندویج خریدم ودوباره تاخونه پیاده اومدیم . ساعت 8 بود...
15 مهر 1391

تولد دوست فاطمه

گفته بودم می خوایم بریم تولد . ساعت 7 بود که آماده شدیم  با فاطمه و پونه دختر عمه فاطمه که مهمونمون بود رفتیم تولد یکتا ویگانه . پونه ظهراومد خونمون ،مامانش گفت اگه عصر خواستین برین بیرون می گم باباش بیاد ببردش . گفتم بچه گناه داره ببینه ما می خوایم بریم تولد . منم به مامانش گفتم براش لباس بذار تا با خودم ببرمش تولد. تولد یکتا خیلی خوش گذشت .دعوتی هم زیادنداشت . خوب بود بچه ها تا تونستن برای خودشون بازی کردن و ما مامانها هم با هم صحبت می کردیم . تا چندتا عکس ازشون گرفتم دیوونه شدم .همه اش باید دنبالشون می دویدم تا بتونم چند تاشون رو کنار هم بذارم و ازشون عکس بگیرم . بعد از اونجا ساعت تقریبات"...
14 مهر 1391

حالا یه اتفاق خوب

امشب دو جا تولد دعوت هستیم . یکی تولد یکتا ویگانه که خواهرهستن. یکتا دوست کلاس زبان فاطمه است. یکی هم تولد امیر علی نوه ی خاله صغری همسایه مامان جون اینا. قراره ما هر دو تا تولد روبریم . برای یکتا یه بلوز و برای یگانه یه دونه پیراهن و برای امیر علی هم قطار اسباب بازی خریدیم. امشب که رفتیم تولد فردا براتون عکساش رو می ذارم. ...
14 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار می باشد