رفتیم پارک
امروزبعد از ظهر بافاطمه رفتیم طرف خونه آقاجون . گفتم امشب شب عید غدیره و مسجد جشن گرفتن . بافاطمه رفتیم مسجد ولی مثل اینکه خبری از جشن نبود . نماز خوندم و اومدم خونه آقاجون . کمی نشستیم وبعدش با فاطمه اومدیم خونه. بابای فاطمه گفت چرا زود اومدین گفتم حوصله نداشتم گفت بیا بریم کنار دریا . باهمدیگه رفتیم کنار دریا . نزدیک پارک شغاب بودیم به بابای فاطمه گفتم یه پارک سر پوشیده اینجاست بیا فاطمه رو ببریم تا بازی کنه. رفتیم پارک و برای هر بازی باید سکه می خریدیم . 7تا سکه هزار تومنی خریدیم وفاطمه شروع به بازی کردن کرد. یه بازی هم بود که باید با چکش می زدن روی پای گربه . وقتی سکه انداختیم فاطمه کمی بازی ک...








