فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

بدون عنوان

ديروز صبح كه با فاطمه رفتيم كلاس دوربين عكاسي رو با خودم بردم كه از به قول فاطمه تيچرشون و بچه ها عكس بگيرم از خانمشون اجازه گرفتم و اونم گفت آخر كلاس بيا و عكس بگير بعد گفت من جلسه آخر مي خوام صورت بچه هارو نقاشي كنم اگه دوست داشتي دوربينت رو بيار و ازشون عكس بگير منم كه دنبال سوژه مي گردم از خدا خواسته گفتم چشم حتما" مي آرم اينم عكسايي كه گرفتم.......... ...
25 خرداد 1391

خانه بازي نيماني

يك هفته اي مي شه كه فاطمه به خانه بازي نمي رفت . فكركنم ازاونجاخسته شده بود ديشب همسايمون گفت: يه خانه بازي ديگه تازه باز شده گفتم :فاطمه مي آي بري اونجا اول گفت: نه ولي وقتي براش توضيح دادم يه جاي ديگه است گفت باشه ساعت 7بعد از ظهر با هم رفتيم خانه بازي نيماني اول خجالت مي كشيد بره بازي كنه ولي چند دقيقه اي كه گذشت دوستش رسول رو ديد آن وقت رفت و با رسول مشغول بازي شدن چند تا عكس هم ازش گرفتم البته باموبايله خيلي خوب نشده................. ...
21 خرداد 1391

رابطه مادر و دختر

راههاي تربيت دختران براي زندگي: ـــ يك كاسه پفيلا درست كن و كنارش بنشين و براي شصت و سومين بار با او كارتون مورد علاقه اش ؛ مثلا" سيندرلا را نگاه كن. ـــ داستان هايي از مادر و مادر بزرگت براي او تعريف كن؛ به خاطر داشته باش دختر ها مشعل دار زندگي هستند. ـــ اجازه بده پارچه اي را انتخاب كند و لباس عروسك هايش را به اتفاق بدوزيد . اگر توانايي اين كار را نداري ؛ به او كمك كن تا لباس هاي كاغذي براي عروسك هايش درست كند. ـــ در تعريف از او ، مبالغه و افراط نكن . سعي كن در مواقع خاص ، از او تعريف كني ، و گرنه اين تعريف و تمجيد ، مفهومي برايش نخواهد داشت. ـــ هر مرحله اي را كه طي مي كند ، شگفت زده مي شوي ؛ اگر چه خود تو هم اين م...
17 خرداد 1391

كناردريا

ديروز كه ازكلاس برمي گشتيم خونه تو راهمون يه فروشگاه پوشاك تازه باز شده بود به فاطمه گفتم:مامان بيا بريم ببينيم چي داره اونم كه ازخدا خواسته قبل از من وارد مغازه شد . رفتم سمت پوشاك بچه ها كه براي فاطمه تاپ بخرم ولي متاسفانه نداشت  بعد خانمي رفت سمت اسباب بازيها  و يه بسته به قول خوش چين و چنگ برداشت بهش گفتم مامان ازاينا داري ولي اون عصباني شد وگفت اون وسيله هاش كمه من همينو مي خوام خلاصه منم براش خريدم اونم خوشحال ازمغازه رفت بيرون و گفت بريم خونه بدون اينكه بذاره منم لباسو رو ببينم ازهمون جا كه بيرون اومديم مي گفت به بابابگم منو ببره كنار دريا تا با چين و چنگم بازي كنم تارسيديم خونه از باباش قول گرفت كه اونو ببره كناردريا سا...
15 خرداد 1391

بدون عنوان

روز چهار شنبه فاطمه به خاطر اينكه كسالت داشت به كلاس زبان نرفت امروز صبح وقتي از خواب بيدار شد بهش گفتم بايد بري كلاس زبان گفت من كه اون روز نرفتم تيچر چيزي نمي گه؛ گفتم :نه چون تو مريض بودي ساعت 10/45دقيقه بود كه از خونه زديم بيرون وقتي رسيديم كلاسشون تازه شروع شده بود مثل هر روز من نشستم تا كلاس خانمي تموم بشه . ساعت 12 با خنده از كلاس اومد بيرون و گفت مامان تيچر به من يه برگه رد (قرمز)داده گفتم: ببينم؛ اونو بهم نشون داد ديدم فرم ارزشيابي ميان ترمه ؛به قول خودش تيچرهمه رو Aعلامت زده بود.آفرين دخت گلم بعد گفت تيچر يه برگه ديگه هم بهمون داد كه توي اون يه داگ(سگ) و يه برد (...
13 خرداد 1391

بدون عنوان

امروز بعد از ظهر خاله رقيه (مامان رومينا) ما رو دعوت كردخونشون ولي به خاطر اينكه فاطمه كمي كسالت داشت نتونستيم بريم  خاله رقيه دوستاي وبلاگي رو دعوت كرده بود منم خيلي دوست داشتم كه از نزديك با دوستان آشنا بشم ولي متاسفانه نشد. ازهمين جا ازخاله رقيه خيلي معذرت مي خوام كه نتونستم بيام . ...
10 خرداد 1391

بدون عنوان

امروز فاطمه به خاطراينكه تب داشت به كلاس زبان نرفت . ا به هزار درد سر بهش استامينوفن دادم . گفتم اگه نخوري بايد برات شياف بزارم اونم شربت رو به شياف ترجيح داد يه ربع ساعتي گرفتارش بودم تا يه قاشق شربت خورد . حالاكمي خيالم راحته . من از تب بچه خيلي مي ترسم ديشب تا صبح بيدار بودم و دست بهش مي زدم كه تبش بالا نره حالا هم نشسته و داره كار با قيچي انجام مي ده . توي بازي در خانه يك روز در ميان يه شكلي رو قيچي مي كنن و چسب مي زنن دختر من كار يك ماهشو توي يك ساعت انجام داد حالا مجبورم برم دوباره براش  براي كلاسش كتاب بخرم . مراحل كار با قيچي   &...
10 خرداد 1391

آبله مرغون

ديشب كه از خونه آقا جون برگشتيم خونه  صدات گرفته بود . بابا گفت چرا صداي فاطمه گرفته گفتم حتما" آلرژيه ؛ آخه چند روز پيش هم همين طوري بودي ولي زود خوب شدي. يه نيم ساعت كه گذشت ديدم داري سرفه مي كني . اومدي گفتي مامان من گلو م درد مي كنه . آب بيني هم دارم . باباش گفت ديدي بچه سرما خورده مي گي آلرژيه .ديدم آره حق با بابا جونه . خلاصه صبح كه شد وقتي از خواب بيدار شد ديدم هنوز سرفه مي كنه و سرفه هاش هم خلط داره . از ساعت 11/30 دقيقه بود كه شروع كردم مطب دكتر زنگ زدن براي نوبت تا ساعت 12/15دقيقه بود كه منشي گوشي برداشت و بهمون نوبت داد. ساعت 1بود كه رفتيم دكتر .خانم دكتر معاينه اش كرد و گفت چيزي نيست يه سرما خوردگ...
9 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار می باشد