فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

کامپیوترم درست شد

از وقتی که کامپیوترم خراب شد اعصاب نداشتم یه بار لپ تاپ  دختر عمه فاطمه رو برداشتم یه چند روزی هم لپ تاپ مریم جونو برداشتم همه اش می ترسیدم لپ تاپشون خراب شه تا اینکه به سلامتی امروز کامپیوترم درست شد البته درست آقا اردلان (پسر عموی فاطمه) درد نکنه امروز صبح بردش خدمات کامپیوتری دوستش و اونجا یه سرویس کاملش کر د. بیچاره توی خونه درستش میکرد ولی برای یک ساعت بود دوباره می شد مثل قبل .آخر سر گفت زن عمو می برمش مغازه دوستم اونجا وسایل هست برات درستش می کنم .منم ازش قول گرفتم که اگه بردیش باید ظهر با خودت بیاریش و اون  همین کار رو کرد . وقتی اومد و من کامپیوتر رو دیدم از خوشحالی داد ...
13 تير 1391

بدون عنوان

چند وقتیه کامپیوترم خرابه اعصاب ندارم خیلی کلافه ام هی می رم در خونه همسایمون می گم مریم جون می شه لپ تاپتو به من قرض بدی اون بیچاره هم حرفی نمی زنه و لپ تاپش رو دو دستی تقدیم می کنه منم که دیگه ...... دیشب رفته بودیم خونه ننه بزرگ خاله رقیه (مامان رومینا) کارت عروسی خواهرش رو بهمون داد عروسی 14تیر مصادف با شب نیمه شعبانه همون شب زن عموی فاطمه مولودی داره حالا موندیم جکار کنیم کجا بریم خوب تا چهار شنبه خیلی مونده   خوب حالا در مورد ترم جدید گل خانمی براتون بگم. هفته گذشته 91/4/5 روز دوشنبه اولین جلسه کلاس زبان فاطمه بود . صبح از خواب بیدارش کردم بعد هم آماده رفتن شدیم ...
9 تير 1391

اعياد شعبانيه

شعبان شد و پيك عشق از راه آمد عطر نفس بقيه الله آمد با جلوه سجاد و ابوالفضل و حسين يك ماه و سه خورشيد در اين ماه آمد اعياد شعبانيه بر همه دوستان مبارك.   عمه بتي هر سال نذر داره تولد امام حسين (ع) تولد حضرت ابوالفضل العباس (ع)و تولد امام سجاد(ع) مولودي بگيره . امسال هم مولوديش رو گرفت امروز هم مولودي امام سجاد (ع) است . ...
7 تير 1391

جشن شعر خوانی

امروز جلسه آخر ترم اول کلاس زبان فاطمه بود. خانمشون گفته بود جشن شعر خوانی دارن صبح که خواستیم بریم کلاس فاطمه طبق معمول پاشو کرد تو یه کفش که باید لباس عروس تنم کنی چون جشنه هر چی گفتم مامان جون لباس عروس برای تولد یا جشن یا عروسیه اونم گفت خوب اینم جشن شعر خوانیه خوب منم دیگه نتونستم چیزی بهش بگم اون موفق شد و لباس عروس تنش کرد وقتی رفتیم خانمشون گفت : تا صورتاشون رو نقاشی کنم بعد شما بیاید تو کلاس ما هم پشت در کلاس منتظر موندیم بعد از یه نیم ساعتی که گذشت در کلاس باز شد و مامانا رفتن تو کلاس نشستن و گل خانوما با صورتای نقاشی شده شروع کردن به خوندن شعرایی که توی ترم یاد گرفته بودن  ...
5 تير 1391

مبعث رسول الله (ص)

شب مبعث مولودی دعوت بودیم منو فاطمه با زن عمو و حدیث رفتیم مولودی اول دعای معراج خوندن بعد هم شروع کردن به مولودی خونی به قول ما بوشهریا شپ (دست زدن) و کل (هل هله )و یزله یزله تو رسم ما وقت عروسیامون ؛جشن و شادیامون می گیرن . همه دور هم جمع می شن به صورت دایره و مداح شروع به خوندن می کنه آن قسمتی که باید جواب بدن همه پشت  سر هم دست می زنن و می پرن .(اینم یه نوع رسمه دیگه) فاطمه اولین بار بود که می دید خیلی خوشش اومد ما که فقط نگاه می کردیم ولی فاطمه برای خودش کلی پرید بچم اول شوکه شده بود که اینا دارن چیکار می کنن ولی بعدش بهشون ملحق شد. --- یه دونه عکس هم ازش گرفتم که سر فرصت می ذا...
31 خرداد 1391

نمايشگاه خانه مدرن

ديشب عمه زري زنگ زد و گفت مي خواد بره نمايشگاه  گفت اگه مي آي بيام دنبالتون منم كه حو صله ام سر رفته بود بهش  گفتم باشه ما هم مي آيم فاطمه رو زود آماده كردم ،خودمم هم آماده شدم و پياده رفتيم طرف خونه عمه زري كه با هم بريم نمايشگاه     ...
26 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار می باشد