فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

30بهمن 1390

1390/12/2 18:55
نویسنده : fateme
306 بازدید
اشتراک گذاری
  • امروز خاله صدیقه می خواست بره گناوه برای خریدتشویق به همین خاطر یاس مهمون خونه خاله شد نیشخندساعت 12/30دقیقه ظهر یاس با مامانش اومد خونمون , مامان یاس گفت که یاس باید مشقهاشو بنویسه مامان هم گفت تو نگران نباش یاس همه تکلیفشو انجام میده بعد  هم خودش رفت.بای بایبای بای
  •  بعد از اینکه یاس و فاطمه ناهار خوردند کمی بازی کردن

    niniweblog.com

    niniweblog.com

    و ساعت 1/30دقیقه یاس شروع کرد به مشق نوشتن .

  • فاطمه هم گفت من هم می خوام مشق بنویسم مامان هم برات دفتر با مداد آورد بهت داد تا تو هم مشق بنویسی خلاصه چی گذشت این چهار پنج ساعت بماند که خاله داشت از دست یاس دیوونه می شد یک کلمه می نوشت ده دقیقه بازی می کرد
  • ساعت 5 بعد از ظهر بود که اومدیم خونه آقا جون تقریبا" یک ساعت هم خونه آقا جون گرفتار بودم تا بلاخره ساعت 8/30دقیقه به سلامتی مشق یاس که سه صفحه بود تمام شد

    niniweblog.com

     

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار می باشد