بدون عنوان
ساعت حدودا" يك بود داشتم توي آشپزخونه ناهار درست مي كردم ديدم فاطمه كتاب حروف الفباشو تو دست گرفته و صفحه به صفحه مي خونه . چيزايي كه به ذهنش مي رسيد در مورد اون حرف مي گفت .
آ مثل آهو ـ آتش ـ آبشار
اردك براي آب
پلنگ مثل شير ـ ببر
جوجه براي پر زدن
چتر براي سر
توت فرنگي براي خوردن
قرآن براي خواندن
خدا براي خوبي
عسل براي زنبور
مار براي خزيدن
گل مثل بو كردن
صندلي براي نشستن
حلزون براي راه رفتن
دندون براي مسواك
ژله براي خوردن
نهنگ مثل كوسه ـ دلفين
هواپيما براي نشستن




مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



بدون عنوان
