جشن شعر خوانی
امروز جلسه آخر ترم اول کلاس زبان فاطمه بود.
خانمشون گفته بود جشن شعر خوانی دارن 
صبح که خواستیم بریم کلاس فاطمه طبق معمول پاشو کرد تو یه کفش که باید لباس عروس تنم کنی چون جشنه
هر چی گفتم مامان جون لباس عروس برای تولد یا جشن یا عروسیه اونم گفت خوب اینم جشن شعر خوانیه 
خوب منم دیگه نتونستم چیزی بهش بگم اون موفق شد و لباس عروس تنش کرد![]()
وقتی رفتیم خانمشون گفت : تا صورتاشون رو نقاشی کنم بعد شما بیاید تو کلاس ما هم پشت در کلاس منتظر موندیم![]()
بعد از یه نیم ساعتی که گذشت در کلاس باز شد و مامانا رفتن تو کلاس نشستن و گل خانوما با صورتای نقاشی شده شروع کردن به خوندن شعرایی که توی ترم یاد گرفته بودن













مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



جشن شعر خوانی
