فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

کمک به مامان

1391/5/13 15:14
نویسنده : fateme
506 بازدید
اشتراک گذاری

امروز فاطمه به مامان کمک کرد تا افطاری رو درست کنیم. _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

اول:مامان خواست کستر درست کنه ،فاطمه جون اومد و پور کستر باشیر و شکر روبا هم مخلوط کرد بعد مامان اونو گذاشت رو شعله گاز تا کم کم درست بشه. _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

دوم: مامان موز ها رو تیکه تیکه کرد و تو میکسر  ریخت وفاطمه شیر و شکر رو اضافه کرد  تا برای باباجونش شیرموز درست کنه. _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

سوم: گل نازم اومد سفره رو انداخت و وسایل رو یکی یکی تو سفره چید.لبخند

چهارم: خانمی خودش نشست پای سفره  و اول باقاشق شربت خورد بعدهم کمی اذیت کرد بهش می گفتم بالیوان شربت بخور می گفت نه من با قاشق می خورم منم چیزی بهش نگفتم چون ادامه می دادم لجبازیش شروع می شد و بیشتر اذیت می کرد.

ودرآخر هم پرشن تون گذاشت طبق معمول هر شب منو باباش بل اجبار اول باب اسفنجی و بعدش لاک پشتهای نینجا رو نگاه کردیم و خانم نون وکره اش رو خورد. بعد هم با هزار التماس گذاشت تا سریال شبکه سه رو نگاه کنیم.آخ

 

 

اینجاخانم گل همینطور که داشت کستر رو هم می زد کمی ریخت رو اپن گفت :مامان ریخت

بچه ام چه ذوقی کرده

 

قربونت برم که نمی ذاری موهاتو شونه بزنم نگاه چقدر ژولیده است

اینجا هم داشتم می گفتم با لیوان شربت بخور

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (11)

مامان آرینا موفرفری
12 مرداد 91 11:45
افرین به دختر کدبانو


مرسی خاله جون من هم کدبانو هستم هم کار خراب کن.


مریم--------❤
12 مرداد 91 14:08
حالا یه خدا نکنه ای چیزی همیجوری صاف و ساده میگی خدا خفتم کنه؟


نه عزیییییییییزوم شوخی بات کردوم ایشاالله خدا حافظ و نگدارت باشه .همیشه سالم و خندون ببینومت.
مریم--------❤
12 مرداد 91 14:10
مو بی خبر نرفتم
خو میفهمی ما بدون اطزلاع قبلی اسباب کشی کردیمقضیش طولانیه....



ایشاالله سر فرصت تعریف کون

مریم--------❤
12 مرداد 91 14:11
ها سیری سی خوم خرک و رطب میخوروما


حواست به خوت بو خیلی رطب نخور بعد شی دلت میزه ها.
مامان امیرحسین ومحیا
12 مرداد 91 14:45
بازم خدارو شکر که کمک مامانی میکنه.فداش بشم خیلی عاشق کفشای مامانشه. آخه سر سفره با کفشاتون آومده.


آره دیگه خیلی دوست داره کمک کنه ولی کمکش بیشتر کار خرابیه .
مامان طهورا عسلی
13 مرداد 91 2:01
زمونه زمونه ی بچه سالاریه خواهر


آره عزیزم خوب گفتی.نمی شه رو حرفشون حرف زد.
مامان رومینا
13 مرداد 91 12:01
به به شیر موز.منم دوست دارمایول به فاطمه نگاش کن تو رو خدا باز کفشای مامانشو پوشیده
مریم--------❤
13 مرداد 91 15:04
ها عزیزم ممنون با خوشی شما ما هم خشیم خو نه عامو او اسباب کشی تو تهرون بیامیخواستیم از خونه ای تو تهرون توش زندگی میکنیم بیریم یه خونه دیگه باز تو هومو بوشهر ها مجموع چشماش 10 میشه خیلی وقت بی تو فکر عمل بی دیگه تا اوروز عملم کردالبته دو تا خواهرای مجردم هم چشماشون ضعیفن ولی خو کمتر یعنی فکر کنم مجموع چشماشو 6یا5باشه اونا بعدا عمل میکنن
مریم--------❤
13 مرداد 91 15:05
خصوصی سیت رمز فرستادوم
مامي نسيم ( مامان ملودي )
14 مرداد 91 10:04
آفرين دختر خوب كه به ماماني كمك ميكني . حالا راستش بگو مامان به شما كمك ميكنه يا شما به مامان


مثلا" اون به مامان کمک می کنه . ولی اینجا واقعا" دخترم بهم کمک کرد.
lk
14 مرداد 91 15:32
قربون پاهاش برم
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار می باشد