فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

سفرنامه 1

1391/6/21 16:47
نویسنده : fateme
506 بازدید
اشتراک گذاری

   

روز یکشنبه 91/6/12ساعت 11 صبح رفتیم فرودگاه .ساعت 12:15دقیقه هواپیما بوشهر رو به مقصد مشهد مقدس ترک کرد.

فاطمه دومین بار بود که سوار هواپیما می شد ولی پونه و پانیذ بار اولشون بود.

توی هواپیما بهمون ناهار مرغ و زرشک پلو دادن دسرهم کیک و موز .

ساعت 1:45دقیقه بود که هواپیما در فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد مقدس به زمین نشست.

چون با تور رفته بودیم یه نفر از طرف هتل اومده بود دنبالمون و ما رو به هتل برد.

توی هتل کمی استراحت کردیم و برای نماز مغرب به حرم رفتیم. ولی چون خیابونها روبسته بودن تا به حرم رسیدیم نماز مغرب و عشاء تمام شده بود.

همون جا توی حیاط حرم نماز خوندیم و چون خیلی شلوغ بود دیگه به طرف ضریح نرفتیم  و برگشتیم هتل.

شب برای شام رفتیمرستوران هتل فاطمه روی میزایدیگه پیتزادیدو گفتمامان من پیتزا می خوام ولی چون ما دیر رفته بودیم پیتزا تموم کرده بود وبراش جوجه گرفتم .

فاطمه یه تیکه جوجه خوردو بلند شد هر چی بهش می گفتم بشین ، نمی نشست و می رفت پای میز پونه اینا و می اومد پیش ما که یک مرتبه خورد زمین و زد زیر گریه منم اعصابم خورد شد گفتم بریم تو اتاقمون .

همین جور که داشتیم می رفتیم دیدم میگه مامان خون نگاه کردم دیدم دماغش پر از خونه ، از ترس داشتم می مردم سریع رفتم توی اتاق و صورتش رو شستم ولی خونش بند نمی اومد .

بعدخوابوندمش روی تخت ودستمال جلو دماغش گرفتم یه چند دقیقه ای که گذشت خونش بند اومد و خیالم راحت شد .

گفتم مامان هر چی بهت می گم بشین نمی شینی حالا ببین چه بلایی به سرت اومد گفت مامان به خدا دیگه به حرفات گوش می دم.( البته همیشه می گه گوش می دوم ولی بازم ..........)

عمه فاطمه اومد بالا و گفت چشت در بیاد مرد که چشم بچم کردی گفتم با کی هستی گفت اون پیرمرده که کنارتون نشسته بود از بس به فاطمه نگاه می کرد بچه افتاد رو زمین .گفتم بد به دلت راه نده خوب بچه فضولی می کنه یه اتفاقی می افته ولی اون می گفت نه چشمش زدن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوشنبه 91/6/13صبح ساعت 10 بود که رفتیم حرم . از رواق امام خمینی وارد شدیم و رفتیم به طرف ضریح .

تو راهمون از سر خاک شیخ بهائی رد شدیم و یه فاتحه هم براش خوندیم .

طرف ضریح خیلی شلوغ بود و نمی شد بری جلو از همون دور با آقا امام رضا(ع) سلام کردیم و رفتیم توی یکی از رواقها نشستیم و دعا خوندیم تا نماز ظهر بعد از نماز  اومدیم هتل.

بعد از ظهر رفتیم مجتمع تجاری فردوسی برای خرید .توی مجتمع یه قطار گذاشته بود برای اینکه فاطمه سر گرم بشه باباش بردش و توی قطار نشوندش اونم برای خودش کیف میکرد.

برای برگشتن به هتل یه تاکسی سوار شدیم راننده تاکسی خوزستانی بود و وقتی بابای فاطمه باهاش حرف میزد بهش گفت آقا شما خوزستانی هستید و بابای فاطمه هم گفت آره ما اهل آبادانیم گفت پس همشهری در اومدیم منم اهوازیم و حالا بیست ساله که مشهد زندگی می کنم .

وقتی جلوی هتل ما رو پیاده کرد گفت اگه خواستید جایی برید این شماره منه بهم زنگ بزن می آم شما رو می برم بابای فاطمه شماره رو ازش گرفت و گفت چشم اگه خواستیم بریم بهت زنگ می زنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سه شنبه 91/6/14صبح بابای فاطمه به همشهریش زنگ زد و گفت می خوایم بریم طرقبه و دو تا ماشین می خوایم اونم گفت چشم الان با پسرم می آیم .

اول ما رو برد آرامگاه فردوسی ، رفتیم سر خاک فردوسی و فاتحه ای خوندیم یه آقایی داشت شاهنامه می خوند ولی وقتی ما رسیدیم آخرش بود.

 ورودی آرامگاه چند تا موتور شارژی گذاشته بود فاطمه گفت من می خوام سوار بشم ما هم سوارش کردیم همین که موتور رو روشن کردن کمی که حرکت کرد داد می زد بیارم پایین . باباش باهاش میدوید تا یه دورش تموم شد . ولی پونه همون موقع که سوار شد گریه کرد ولی باید یه دورش می زد . سوار موتور بود وگریه میکرد ما هم می خندیدیم.

چندتا غرفه اونجا بود که اکثرا" چیزای دکوری وتزئینی داشت عمه زری برای فاطمه و پونه و رومینا گربه خرید که صدا می داد بعد بابای پونه یه خرگوش خرید و فاطمه گفت منم می خوام آخه ماهر چی می خریدیم باید دو تا ازش خرید می کردیم و گر نه دعوا می شد.

بعد عمه زری برای فاطمه هم خرید کرد . خرگوش پونه تو پلاستیک بود ولی خرگوشی که برای فاطمه خریدن پلاستیک نداشت . کلی گریه کرد که باید مال منم پلاستیک داشته باشه آخر سر فروشنده رفت از زیر میزش یه پلاستیک عروسک دیگه باز کرد وخر گوش رو داخلش گذاشت و داد به فاطمه که دیگه گریه نکنه.

 

چندتاعکس هم گرفتیم که بعدا" براتون می ذارم .

بعد از اونجا رفتیم به طرف طرقبه یه یک ساعتی هم طرقبه بودیم و کلی هم خرید کردیم البته فقط خوردنی.

جاتون خالی یه لواشکایی داشت ترش و خوشمزه . توی هر مغازه ای می رفتیم با اجازه مغازه دار به همه چیز ناخنک می زدیم خیلی خوش گذشت .

از طرقبه به طرف شاندیزحرکت کردیم  ،ما رو برد به یه باغی که ناهار بخوریم بازم جاتون خالی ناهار کباب دنده با جوجه و کباب معمولی خوردیم.

بعدش هم چای سفارش دادیم یه سینی باسماور آوردن گذاشتن وسط خیلی باحال بود .اونجا هم چندتا عکس گرفتیم که براتون میذارم.

ساعت حدود 5 بعد از ظهر بودکه بر گشتیم تو راه بهمون گفت می برمتون یه مجتمع تجاری به اسم پروما برای خرید گفت چیزای لوکس و قشنگی داره .

ما رفتیم اونجا یه مجتمع فکر کنم سه طبقه بود طبقه چهارم هم پارک برای بچه ها . که بابای فاطمه بچه ها رو برد برای خودشون بازی کنن .و ما هم خریدکنیم .

بعد که برگشتیم فاطمه گفت مامان خیلی خوش گذشت بازم بیایم اینجا  کنیم . پونه هم گریه می کرد می گفت چرا نذاشتین یه بازی دیگه مونده بود برم  میگفت من ماشین سوار نشدم بیاین بریم تا اونم سوار بشم .

دائیش بهش قول داد که می برتش پارک ملت تا این که راضی شد بیاد بریم هتل.


فرودگاه بوشهر(فاطمه پشت سر باباش بود داشت می رفت سوار هواپیما بشه)

اینجاهم توی هواپیما بود داشت محتویات کیفش رو بررسی می کرد

توی حیاط حرم روبروی رواق امام خمینی

اینجاهم برگ نذورات تو دستشه

پانیذ و فاطمه (منتظر سرویس بودیم که بیاد و بریم طرقبه)

این قطار توی مجتمع فردوسی بود فاطمه چند بار سوار شد

پونه وفاطمه ( برای عکس گرفتن پونه حاضر نبود کنار فاطمه بایسته)

آرامگاه فردوسی

سر مزار فردوسی

اینجاهم که سوار موتور شد و همه اش می گفت بیارم پایین.بابا هم مثل دونده ها پشت سرت می دوید

اینم ناهاری که تو شاندیز خوردیم

ما تقریبا"کنار این آبشار نشسته بودیم

 

اینم سینی چای

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

maman talaee
19 شهریور 91 20:33
سلام دوست من! اومدم بگم که پارمین جوون در اولین مسابقه زندگیش شرکت کرده و به رای شما دوست عزیز شدیدا نیاز داره ممنون میشم بیای وبلاگ پرنسس!
مامان رومینا
21 شهریور 91 10:42
خصوصی
مامان ریحان عسلی
21 شهریور 91 12:36
سلام
پس حسابی بهتون خوش گذشته جای ما خالیییییییی ؛ منم خیلی دوست دارم مشهد اما به خاطر ریحانه میگم هر چی بزرگتر بشه بهتره مگه نه ؟
فقط ما جنوبی ها زود گرم میگیریما وگرنه این مثلا بالاسونی ها مثه ما خونگرم نیتن قبول داری؟


جای شما دوست عزیز خالی .ولی فکر می کنی اذیت می شی فاطمه یک سال و نیمش بود رفتیم مشهد اونم با ماشین ولی زیاد اذیت نشدم.وقتی آقا رضا(ع) بطلبه حتما" می ری
هادیگه ما جنوبیها زود باهمه گرم میگیریم من یکی که خیلی زود صمیمی می شم .


بابای دوقلوها
21 شهریور 91 15:19
حسابی همه مشهد رو گشتیدهااا
خدا رو شکر که بهتون خوش گذشته
تو دعاهاتون دوقلوها رو که فراموش نکرده بودید؟؟؟؟


آره جاتون خالی.
من
همه ی دوستای وبلاگیمو دعا کردم اول برای سلامتیشون بعد هم هرچه مدنظر خودشون بوده.


مامي نسيم( مامان ملودي )
25 شهریور 91 9:08
اي جانم خيلي عكسا ناز بود و خوشحالم كه بهتون خوش گذشته اما بايد بگم كه همه جا آدم خونگرم داره مامان ريحان جون.


این که معلومه .یه ضرب المثل هست می گه پنج انگشت اندازه هم نیستن .هرشهری آدم خوب و بد داره ،آدم خونگرم و بجوش وخونسردوبی خیال هم داره.
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار می باشد