فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

سفر نامه 2

1391/6/21 16:21
نویسنده : fateme
539 بازدید
اشتراک گذاری

چهار شنبه 91/6/15 صبح ساعت 11 با عمه سهیلا و صدیقه رفتیم حرم . از رواق امام خمینی رفتیم به صحن انقلاب همون جا توی صحن نشستیم تا اذان ظهر گفتن بعد نماز جماعت خوندیم .

رفتم از سقا خونه آب برداشتم و آوردم تافاطمه بخوره هر چی عمه اش بهش می گفت به منم بده بهش نمی داد فقط به صدیقه دختر عمه اش داد تا کمی آب بخوره.

وقتی نماز تموم شد رفتیم به طرف ضریح ولی خیلی شلوغ بود و فقط از دور تونستیم زیارت کنیم . دوباره برگشتیم توی صحن و یه نیم ساعتی نشستیم .بعدش هم اومدیم هتل .

ساعت 3:30دقیقه بود که با عمه زری وبچه ها رفتیم طرقبه . آخه عمه می خواست خرید کنه و روز قبل که رفته بودیم زیاد اونجا نموندیم .

بعد از اینکه از طرقبه برگشتیم رفتیم هتل ،نماز خوندیم و شام خوردیم با عمه زری و صدیقه اومدیم میدان 17 شهریور که نزدیک هتل بود کمی توی پاساژها گشتیم ولی متاسفانه داشتند مغازه ها رو می بستن و نتونستیم چیزی بخریم وبرگشتیم هتل.

روز قبل که رفته بودیم طرقبه فاطمه یه اسباب بازی دید و گفت که براش بخرم از این اسباب بازیهایی که یه دونه صندل توشه .چون قبلا" براش خریده بودم و صندلش رو پاش می کرد باهاش می خورد زمین گفتم من برات نمی خرم چون پول ندارم . اونم قبول کرد گفت هر وقت پولدار شدی برام می خری گفتم آره . امروز که رفتیم دوباره اون اسباب بازی رو دید دلم براش سوخت و یه دونه برای خودش و یکی هم برای پونه گرفتم جلوی فروشنده بهم گفت مگه مامان پولدار شدی که برام خریدی منم خنده ام گرفته بود گفتم آره بعد به پونه گفت دیدی من گفتم هر وقت مامانم پول داشته باشه برام می خره . فروشنده هم خندید گفت امان از دست این بچه ها.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پنج شنبه 91/6/16 صبح که فاطمه خواب بود گذاشتمش پیش باباش و با عمه اش رفتیم حرم .آخه هر وقت که می خواستم برم حرم اونم باهام می اومد و نمی ذاشت زیارت کنم .صبح بهترین وقتی بود که می شد بدون فاطمه برم حرم .

تا ساعت 8:30دقیقه توی حرم بودیم عمه ی فاطمه و دختر عمه اش رفتن جلوکه ضریح رو بگیرن به من گفتن بیا گفتم نمی تونم چون خیلی شلوغه از همین جا زیارت نامه می خونم  تقریبا" ساعت 6:30دقیقه بود که رفتن وساعت 7بودکه برگشتن ولی موفق نشده بودن ضریح روبگیرن.

رفتیم توی یکی از رواقها نشستیم نماز  و زیارتنامه خوندیم وساعت 8:30دقیقه بود که برگشتیم هتل.

توی هتل که بودیم فاطمه گفت می خوام برم خونه ی عمه سهیلا به جای اینکه بگه اتاق عمه اینا میگفت خونشون .گفتم برو بعد دیدم داره صدا می ده می گه در رو باز کنید رفتم دیدم پشت در ایستاده و داره در می زنه کسی هم براش در باز نمی کنه .

خودم در زدم و گفتم که در رو باز کنن بعد که رفتیم داخل گفتن چون اذیت می کرده در رو براش باز نکردیم راستش بخواید ناراحت شدم چون پونه و پانیذ توی اتاقشون بودن فقط فاطمه رو راه نداده بودن چیزی نگفتم دست فاطمه رو گرفتم و رفتیم توی اتاق خودمون .

خواستم بهشون بگم باید اون دوتا رو هم بیرون می کردید آخه بچه که نمی فهمه بهم می گفت چرا پونه و پانیذ رو راه می دن ولی منو راه نمیدن چی بهش می گفتم توی روحیه بچه تاثیر می ذاره بهم گفت اونا پونه رو دوست دارن ولی منو دوست ندارن . گفتم اشکال نداره مامان دیگه نرو اونجا. .

بعد از ظهرش هم رفتیم بازار . هر سری که می رفتیم بازار دست خالی بر می گشتیم هتل . چون به قول خودمون چیز ی که باب طبعمون باشه پیدا نمی کردیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جمعه 91/6/17 بازم صبح زود رفتیم حرم بعد از زیارت برگشتیم هتل وسایلامون رو جمع کردیم نماز ظهر رو خوندیم ناهار خوردیم و ساعت 2:45دقیقه رفتیم به طرف فرودگاه .

ساعت 4:45دقیقه از مشهدپرواز کردیم و ساعت 6:30دقیقه توی فرودگاه بوشهر بودیم .

جای همه ی شما دوستان عزیزم خالی بود . خیلی خوش گذشت.

سقا خونه

اینجاخانم داشت آب سقا خونه می خورد و به کسی نمی داد

 

طرقبه روز دوم

این همون اسباب بازی که براتون گفته بودم

اینجا فاطمه داشت آلوچه می خورد

با پونه هم آبشون توی یه جو نمی ره مثلا" می خواستن با هم یه عکس  بگیرن

اینجاهم لابی هتل ، منتظر سرویس هستیم که بیادو بریم فرودگاه

توی فرودگاه مشهد موقع بر گشتن

تا سوار هواپیما شدیم خوابت برد وتا بوشهر خواب بودی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (10)

مامان گیسوجون
20 شهریور 91 16:07
دوست گلم می شه زحمت بکشید به گیسو جون من رای بدید ممنون می شم لینک مسابقه http://koodakeman91.niniweblog.com/post347.php بنویسید شماره 22
باران قلنبه
20 شهریور 91 16:14
سلام عزیزم خوشحال می شم به وب دخمل منم بیاین. دخملم باران مظفری توی مسابقه جشنواره رمضان 91 آتلیه سها شرکت کرده اگه می شه به سایت آتلیه سها بروید و در قسمت جشنواره رمضان به دخترم رای 5 بدهید .این جشنواره تا اول مهر مهلت داره. آدرس سایت آتلیه سها: Soha.torgheh.ir/festival لینک مستقیم جشنواره تو وبم هست یه دقیقه بیشتر طول نمی کشه من نیاز دارم به رای شما عجله کنین زیاد وقت نمونده منتظرمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
مامان ریحان عسلی
21 شهریور 91 12:32
سلام
زیارتتون قبول چه سفر پر باری همیشه به این سفرا
اسباب بازیتم مبارک فاطمه جون


ممنونم انشاالله روزی خودتون باشه.
بابای دوقلوها
21 شهریور 91 15:13
سلام همیشه به سفر زیارتتون قبول باشه معلوومه حسابی به همه خوش گذشته همیشه شاد و سلامت باشید
مامان امیرحسین ومحیا
21 شهریور 91 23:48
زیارت قبول .ختما بیا خاطرات سفر منم بخون .


ممنونم حتما" میآم.
مریم
23 شهریور 91 0:26
مثل همیشه خاطراتت دلنشین بودولی در رابطه با عکسها میخواستم بپرسم چون حجمشون و کم میکنی کیفیتشو بد میشه یا نه بخاطر خود دوربینتون هست؟عکسها خیلی قشنگ بود
مامان رومینا
23 شهریور 91 14:18
لباس صورتیه خیلی بهش میاد.بعضی از این عکسا انگار دیده بودم اما بعضیاشونو نه.چطوریه؟؟؟
مامان رومینا
23 شهریور 91 14:18
آهان یادم اومد تو دوربین صدیقه بوده که من دیدمشون.هه هه
عسلی
24 شهریور 91 23:23
سلام مامان فاطمه تمام سفرنامه1و2 رو خوندم جالب بودظاهرا که خیلی بهتون خوش گذشته


جای شمادوستای خوبم خالی بود.
مامي نسيم( مامان ملودي )
25 شهریور 91 9:10
زيارتتون قبول خانومي


ممنونم عزیزم انشاالله روزی خودتون باشه.
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار می باشد