فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

رفتیم مهد کودک

1391/7/1 16:54
نویسنده : fateme
330 بازدید
اشتراک گذاری

امروز ساعت8 صبح فاطمه رو از خواب بیدار کردم . اول هرکاری می کردم بیدار نمی شد می گفت مامان من خوابم می آد. بهش گفتم میخوایم بریم خانه ی بازی ، گفت باشه حالا بلند می شم..خلا صه با هر مکافاتی بود ازخواب بیدار شد .Night

رفت دست و صورتش رو شست .بعد لباساشم عوض کردم خانم مرتب شد که بره مهد.

ساعت  9بود که رسیدیم خانه ی بازی . وقتی رفتیم داخل  چون رسول نیومده بود گفت مامان من نمی رم توکلاس .بهش گفتم رسول شیرازه هر وقت اومد بامامانش می آد .

خوشبختانه یکی از دوستاش که با مامانش توی ماه رمضان می اومد مسجد اونجا بود . رفت تو کلاس بعد اومد گفت مامان ساجده اینجاست .

گفتم من برم خونه بعدبیام دنبالت گفت نه باید همین جابمونی .منم همون جانشستم.

مسئول اونجا همه اش به من نگاه می کرد مثل اینکه بخواد چیزی بگه.

به ماگفته بودن کلاساشون ده نفره هست و از مربیان باسابقه استفاده کردیم .ولی کلاسی که فاطمه رفت داخل اون تقریبا"بیست نفرتو اون کلاس نشسته بودن .فاطمه  صندلی برای نشستن نداشت و یه خانمی که مثلا" مربی بود اومد یه صندلی برداشت و برد توکلاس برای فاطمه این اولش بود .

بعد ازدو ساعتی که من اونجا بودم چیزایی دیدم که از همین اولش معلوم بود که چه خبره .

چندتا از بچه ها بودن که ازوقتی من نشسته بودم مدام گریه میکردن تاوقتی که مااومدیم خونه.girl_cray2.gif

ساعت11بود که به فاطمه گفتم بیابریم برای امروز کافیه .

وقتی خواستیم بیایم خانم مسئول اونجا گفت خانم فردا بچه ات رو دم در تحویل می دی و خودت می ری شما اجازه ندارین بیاین داخل .(البته بالحن کمی تند)

گفتم یه چند روزی می آم تا بچه ام عادت کنه بعدش دیگه نمی آم .گفت خانم اگه بچه ات نمی مونه می تونید انصراف بدین .من چیزی نگفتم و اومدم بیرون .

به محض اینکه من در رو بستم فاطمه گفت مامان من دیگه اینجانمی آم. گفتم چرا گفت خانمه نمی ذاره تو بیای پس منم نمی رم اینجا . girl_impossible.gif

 تو راه برگشتمون به خونه یه مهد کودک دیدم رفتم اونجا برای اینکه اگه بشه فاطمه رو  ثبت نام کنم ولی متاسفانه کلاس صبح پر شده بود برای بعد از ظهر جا داشت که من نمی خواستم .

بهم گفتن چرا دیر اقدام کردید گفتم من خانه ی بازی اونو ثبت نام کردم ولی امروز که بردمش می گه اونجا نمی رم .

خانمه گفت اداره تمام خانه ی بازیهایی که صبح رو  مهد کودک گذاشتن بسته چطوره که شما می گید رفتین اونجا .

اونا مجوز مهدکودک ندارن . باید برید شهریه ای که پرداخت کرده اید رو ازشون بگیرید قراره فردا صبح برم شهریه رو پس بگیرم . و برم یه مهد کودک دیگه ببینم جاداره فاطمه رو ثبت نام کنم یا نه.

اینم سرگذشت رفتن مهد دخترم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان ریحان عسلی
1 مهر 91 18:59
سلام
عجب حکایتی داشته امروز



چه بکنیم دیگه بایدباهاش بسازیم.
علی
3 مهر 91 9:37
واقعا عجب حکایتی داشتی خدا اخر عاقبتشو به خیر کنه
مامي نسيم( مامان ملودي )
3 مهر 91 12:36
گفتم توي بوشهرد نميشه از اين كارا كرد اي بابا عجب آدمايي هستن


هرجا که بری آدم زرنگ زیاده .فکر میکنن این پولاخوردن داره.
تک ستاره
5 مهر 91 10:16
وای جه خانم بد اخلاقی همه جایی دنیا روزایی اول مادرا میمونن تا اعتماد بجه جلب شه به محیط عادت کنه عجب ادمایی بودنا.من اگه جات بودم دوتا فلیپنی میرفتم تو صورتشالبته ببخشدا ناراحت شدم که این جوری شده


کسی که تجربه نداره باید با مردم این جوری بر خورد کنه . من به این آدما می گم تازه به دوران رسیده . چیزی نداشتن تازه مثلا" یه چیزایی رسیدن.
مامان امیرحسین ومحیا
11 مهر 91 12:28
عجب منم آپم.
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار می باشد