فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

مهد کودک جدید

1391/7/8 16:39
نویسنده : fateme
996 بازدید
اشتراک گذاری

منم ماجرایی دارم با مهد کودک رفتن فاطمه .

روز چهار شنبه زنگ زدم به مسئول مهد کودک فرشته ها و قرار شد مدارک رو ببرم و فاطمه رو ثبت نام کنه.

پنج شنبه صبح با فاطمه رفتیم برای ثبت نام . مدارک رو تحویل دادم و گفتم گواهی سلامت از پزشکش وآزمایش انگل رو انجام ندادم هر وقت آماده شد براتون می آرم و خانم مدیر هم قبول کردن.

امروز صبح ساعت  8 فاطمه رو از خواب بیدار کردم و ساعت 8:30 دقیقه به  مهد کودک رفتیم .

وقتی واردشدیم ما رو به طرف کلاس آمادگی راهنمایی کردن.

فاطمه وقتی رفت تو کلاس ، صبا رو که دید خوشحال شد و رفت پیش صبا نشست .

منم از کلاس اومدم بیرون . تقریبا" یه نیم ساعتی مامان بچه ها  اونجا بودن که خانم مدیر اومد و گفت یه جشن کوچیک برای بچه ها تدارک دیدن و از مامانها خواست که مهد کودک رو ترک کنن و این رو هم اضافه کردکه مطمئن باشید بچه هاتون گریه نمی کنن و اگه گریه کردن ما شماره تلفن تون رو داریم بهتون زنگ می زنیم .

ما هم اومدیم بیرون بعضی از مامانها رفتن و بعضی ها هم موندن . منم جزء اونایی بودم که اونجا موندم.

براشون ارگ زدن وشعرخوندن بعد هم بابستنی و شکلات ازشون پذیرایی کرده بودن.

ساعت 10:15 دقیقه بود که مامانها می اومدن و بچه ها رو می بردن . منم رفتم و فاطمه روصدا زدم گفتم بیابریم . خانم بهش خوش گذشته بود و گفت مامان کمی دیگه بمونم بعدا"بریم . گفتم برای امروز کافیه وفردا دوباره میایم .

جند تا عکس هم ازش گرفتم لطفا" بیاین به ادامه مطلب.............

niniweblog.com

 یک طرف کلاس نیمکت ها خالی بود نمی دونم چر ا بچه ها همه یه طرف نشسته بودن.

نگاه کنیدتو یه نیمکت پنج نفر با هم نشستن .نیشخندنیشخند

اینجا هم گلم پیدا نبود گفتم بلندبشه بایسته تا عکسش بگیرم.

اومده بودن تو سالن نشسته بودن برای اجرای برنامه جشن.

niniweblog.com

niniweblog.com

niniweblog.com

niniweblog.com

niniweblog.com

niniweblog.com

niniweblog.com

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (22)

ستاره زندگی
8 مهر 91 20:08
به سلامتی مامانی،بالاخره خانم خانمها ی مهد کودک رو پسندید
مامي نسيم( مامان ملودي )
9 مهر 91 11:40
خب پس موفق شدي آفرين به مامان فاطمه و پشت كاره خوبش


آره عزیزم امروز که بردمش بهم گفت اینجا می مونی گفتم آره ولی باید برم توحیاط بایستم وخودش رفت داخل منم اومدم خونه و ساعت 11رفتم دنبالش .اصلا"بهم نگفت که اونجا مونده بودم یا نه .
مریم--------❤
9 مهر 91 21:24
به سلامتی عزیزم راستی چرا میخواین بره مهد کودک البته اگه فوضولی نی میپورسوما
مریم--------❤
9 مهر 91 21:25
مامانی درسا
10 مهر 91 1:42
مامانی سلام به شما و بهارم ..... ما اومدیم خداروشکر دلمون واستون خیلی تنگ شده بود هزار ماشاالله دخترم مثل ماه شده ...... دوباره میام و پستای نخونده رو میخونم فعلا" هزار تا بوس


خوشحالم که بر گشتید .حتما" به وبتون سرمیزنم.
علی
10 مهر 91 13:00
هوراااااااااا
بالاخره موفق شدی


تبریک میگم


باید جشن بگیریم


راستی عکس های اجی کوچولومم دیدم


از طرف من ببوسش





آره فعلا" موفق شدم .برای انجام هر کاری اگه سعی خودتو بکنی حتما" موفق می شی.
این سه روز که رفته هیچ گلایه ای نکرده و دوست داره که بره . تا ببینم چی می شه.
علی
10 مهر 91 13:02
سلام خاله

خاله یه پست گذاشتم دوست دارم بیایی بخونی برام نظرتو بگی


منتظرتم خاله


راستی قهری بامن؟
جدیدا کمتر سر میزنی


من که مرتب می آم بهت سر می زنم.
چراقهر؟

علی
10 مهر 91 19:50
سلام خاله خاله به خدا نمیدونم چطور تشکر کنم این همه لطفتون رو نمیدونم چی بگم مرسی واقعا خوش حال میشم وقتی نظرات شما رو میخونم قشنگ حس میکنم از ته دل و از روی مهربونی و دل سوزی برام کامنت میزارین مرسی
مامان ریحان عسلی
11 مهر 91 11:38
سلام
خوشحالم بالاخره موفق شدی ؛ در مورد آدرسم بیا خصوصی


ما اینیم دیگه . باهاش مبارزه می کنم تا پیروز بشم.
شبنم
11 مهر 91 12:13
سلام
شما زن دایی مامان رومینا هستید؟؟؟؟


بله شبنم جون ، البته من زن دایی بابای رومینا هستم ولی مامان رومینا چون خیلی بامحبت و بامعرفت هستن منو زن دایی صدا می کنه.
مامان سارا
11 مهر 91 15:48
بالاخره موفق شدی .مامانی مهربون فاطمه جون خیلی راضی و خوشحاله.از عکساش می شه فهمید


آره از مهد جدیدش خیلی خوشش اومده . صبح که صداش می زنم زود بلندمی شه . امروز صبح خودش منو بیدار کرد.
شبنم
11 مهر 91 17:55
بازم سلام مامان فاطمه
شما زن دایی هرکدومشون که هستید،مهم اینه که الان دوست جدید من هستید که این باعث افتخارم هست
من تقریبا از روزهای اولی که اومدم نت با مامان رومینا اشنا شدم و الان یکی از دوست های خیلی خوبم هستن.واقعا هم به قول شما بامحبت و بامعرفت..
حتما بعد از اینکه پست هام رو خوندید،با کمال میل حرف هاتون رو می شنوم و از بابتش هم ممنونم..راستی زیاد از دخترتون فاطمه خانم که عکس نذاشتید،اما اون خوابیدنش رو که دیدم،خیلی بامزه بود.


پستهای قبلیش هم نگاه کنیدعکس گذاشتم.

شبنم
11 مهر 91 21:56
من خصوصی ای ندیدمااا


حالا گذاشتم بروبخون.
مامان امیر مهدی
12 مهر 91 2:35
عکسها خیلی قشنگ بودن انشاالله از فارغ التحصیلی دانشگاهش عکس بگیرین


ممنونم خاله ی مهربون.
مامان علي خوشتيپ
12 مهر 91 19:45
خصوصيتو چك كن عزيزم
مامان علي خوشتيپ
12 مهر 91 19:46
مباركش باشه مهد جديدش چه جالب تو اهواز هم يه مهد به اسم فرشتگان هست
علی
13 مهر 91 9:36
خاله من رفتم

بیا سر بزن


یا علی


چشم حتما"
مریم--------❤
14 مهر 91 9:32
نایسل
14 مهر 91 10:33
خداروشکر مهدش رو قبول کرده راحت شدی عزیز دلمممم خوبی خودت ؟؟؟
نایسل
14 مهر 91 10:34
آره دنبال یه دکتر خخوبم دارم میگردم
نایسل
14 مهر 91 10:34
قربونت برم خوشحالم که خندیدیییی
شبنم
23 مهر 91 17:18
ممنون که رمز رو برام گذاشنید..مامان رومینا و اقا سعید رو که خوب می شناسم،اون یکی خانم و اقایی که تو عکس ها هستند،شما و همسرتون هستید؟
راستی لباس تور فاطمه گلی هم خیلی بهش می اومد..چه جیگری شده این رومینای شیطون با این لباس خوشگلش تو عکس ها..ماشالله اش باشه..شما اگر رومینا رو دیدید،یه گاز از طرف من ازش بگیرید!


خواهش می کنم عزیزم .
آره اون عکس سه نفره من و فاطمه وباباش هستیم.
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار می باشد