شب یلدا
شب یلدا منو فاطمه خونه بودیم ؛ چون فاطمه مریض بود یک هفته ای می شد که از خونه بیرون نرفته بودیم. عمه فاطمه زنگ زد و گفت شب بریم خونشون . گفتم به خاطر فاطمه از خونه بیرون نمی رم و گفت من شام درست کردم باید بیای . خلاصه ما مجبور شدیم که بریم .
به بابای فاطمه گفتم که بریم شیرینی فروشی شیرینی بخریم اول بریم خونه آقام اینا و بعد بریم خونه ننه بزرگ . یه نیم ساعتی خونه آقا جون نشستیم و بعدش رفتیم خونه ننه بزرگ.
عمه های فاطمه هم اونجا بودن و فاطمه هم شروع کرد با پونه بازی کردن و بهش گفتم ندو که عرق کنی چون تازه کمی حالت خوب شده و باهاش شرط کردم که اگه اذیت کنه می ریم خونه و اونم قبول کرد و دختر خوبی بود.
روز شنبه هم رفتی مهد و اونجا براتون جشن شب یلدا گرفته بودن.
ازت عکس گرفتم وقتی آمادشون کردم براتون می ذارم.
ـــ عکسا رو گذاشتم دوستای گلم بیاید ببینید.










شب یلدا
