فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

تعطیلات نوروز 92

روز پنجشنبه اول فروردین با عمه ها از بوشهر به طرف آبادان حرکت کردیم . ساعت دو ونیم بعد از ظهر رسیدیم . یه چرخی تو شهر زدیم . بابا ما رو برد و خونهشون که قبل از جنگ اونجا زندگی می کردن رو بهمون نشون داد. عمه بتی که برای اولین بار بعد از جنگ می اومد آبادان خیلی ناراحت شد و وقتی ازش پرسیدم چه حالی داری بهم گفت قلبم درد گرفت . عمه اون موقع 7 سالش بوده که از شهرشون بیرون اومدن و دیگه نیومده بود اونجا. بعد رفتیم ناهار خوردیم و چون شب جمعه بود رفتیم قبرستان سر خاک عموی فاطمه که شهید شده. اونجا یه حال و هوایی بود که دوست ندارم براتون تعریف کنم . چون بعد از چندین سال عمه ها سر خاک اومده بودن خیلی صحنه ناراحت کننده ای بود . اگه بخوام همی...
7 فروردين 1392

اولین پست سال 1392

بارالها! اطرافیانی دارم که جزء بهترین بندگانت هستند ، به آبروی آنها آبرویم را افزون بخش و به عزتشان عزتم را ... در میان خلق عزیزشان گردان و در این سال جدید بهترینها را برایشان مقرر فرما . سال نو رو به همه ی دوستای گلم تبریک می گم.   ...
7 فروردين 1392

تولد

امروز 29 اسفند 91 ،  سال 87 در همین روز ، شب ساعت 10 دقیقه بامداد 87/1/1 دختر زیبا و خوشگلم زمینی شد. بهترین لحظه ی زندگی من دیدن روی ماه تو خوشگلم بود. هر چند وقتی دنیا اومدی همه می گفتن وااااااااااااااااااای چقدر زشته ، ولی وقتی من نگاهت کردم گفتم زیبا ترین دختر دنیا هستی. فاطمه همیشه می گه مامان خاله راحیل بهم گفته وقتی من دنیا اومدم خیلی زشت بودم . خاله راست می گه . گفتم نه باهات شوخی می کنه. خدای خوبم تو را شکر گذارم که منو قابل مادر شدن دونستی . امیدوارم مادر خوبی برای دخترم باشم . عزیز دلم منو ببخش اگه از دستت عصبانی شدم و رو سرت داد زدم . دیگه دوست ندارم بهم بگی مامان مگه منو دوست ن...
29 اسفند 1391

تولد حضرت زینب (س) و روز پرستار

تولد حضرت زینب (س) را به همه ی دوستای گلم تبریک می گم.   روز پرستار هم به عمه زری و خاله فرهت و خاله افسانه  عزیز و مهربونم تبریک می گم.   یه تبریک خاص هم به خاله فرهت خوبم که برای به دنیا اومدن من خیلی برام زحمت کشیده .انشاالله وقتی بزرگ شدم زحمتاش رو جبران کنم. ...
27 اسفند 1391

جشن نوروز در مهد کودک

این هفته فقط روز دوشنبه فاطمه رو بردم مهد .چون  خودم توی خونه کار داشتم و نمی رسیدم فاطمه رو ببرم مهد و برم بیارمش . امروز صبح مربیش زنگ زد و گفت چرا فاطمه رو نیاوردی امروز جشن داریم . منم سریع به فاطمه صبحون دادم و لباساش رو عوض کردم با آژانس رفتیم مهد . آخر جشن رسیدیم . تولد یکی از بچه های پیش دبستانی بود و دوباره بچه ها رو توی سالن مهد جمع کردن . مربیش گفت ساعت 11 بیا دنبال فاطمه منم دوربین عکاسی رو بهش دادم و گفتم که ازش عکس بگیره . چون روز آخر بود گفتم یه عیدی به مربیش بدم و رفتم یه روسری براش خریدم و موقعی که رفتم فاطمه رو بیارم بهش دادم . در آخر هم به خانم مدیر و بقیه مربیا پیشا پیش عید رو تبریک گ...
24 اسفند 1391

آخرین روز ترم زمستان

امروز آخرین روز ترم زمستانه کلاس زبان بود . فاطمه خسته شده بود و می گفت دیگه نمی رم. جلسه آخر جشن شعر خوانی داشتند . نیم ساعت از کلاس که گذشت مامانها رفتن تو کلاس به جای بچه ها نشستن و اونا هم شعر ایی که توی این ترم یاد گرفته بودن برای مامانا خوندن. به دو تا از دوستاش کارت تولد دادم چون دیگه اونا رو نمی دیدم . بعد از کلاس رفتیم خونه آقام اینا . مامانم بهم گفت عموت زنگ زده و گفته بهت بگم از روز شنبه خونشون روضه است . گفتم به چه مناسبت گفت ایام فاطمیه است . منم تصمیم گرفتم که تولد فاطمه رو بندازم عقب چون به هیچ وجه توی این ایام تولد نمی گیرم . باباش گفت چه اشکال داره بچم ناراحت شد . فکر می کنه دیگه براش تولد...
21 اسفند 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار می باشد