فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

کولر ها روشن شد

الان دو سه روزی می شه که هوا گرم شده . زمستون ما هم تموم شد . بهارمون از راه رسید ، درختها همه شکوفه کردن ، به قول فاطمه درختها غنچه کردن . توی کوچه که رد می شیم درخت خونه همسایه بهار کرده منو فاطمه بهارایی که زیز درخت افتاده رو بر می داریم و می آریم توی خونه روی میز می ذاریم . خیلی بوی خوبی دارن . فاطمه می گه غنچه های درخت لیمو مامان جون هم مثل این درخته همه اش می ریزه. دو روز پیش پنکه روشن کردیم و از امروز کولر . چون خیلی هوا گرم بود . دمای هوا 26 درجه بود. خب چیکار کنیم تابستون از راه رسید . چون زمستون و بهارمون تموم شد. بهار امسالمون ازاول اسفند تا 15 اسفند بود. زیاد بوده آره     ...
14 اسفند 1391

نمایش

دیروز که رفتم فاطمه رو از مهد بیارم به محض اینکه منو دید گفت مامان فردای سه روز دیگه باید حتما" بیام مهد . فردای سه روز دیگه یعنی چی دخترم . چرا باید مهد باشی؟ گفت مامان من توی نمایش بازی می کنم ، من بچه خرگوشم ، فاطمه بادروح مامان خرگوشه ، به محمد  گفتن که گرگ بشه گفت من خجالت می کشم و به جای اون سورن گذاشتن و فاطمه زارعی هم کلاغه. گفتم داستانش چیه ؟ گفت مامان مثل شنگل و منگول . گفتم برام تعریف کن . گفت آقا گرگه می خواد بیاد بچه خرگوشه رو بخوره بعد کلاغه می ره ب مامان خرگوشه می گه و مامانش می آد نجاتش می ده . خلاصه و مفید برام تعریف کرد . گفتم تو توی نمایش چی می گی . گفت مامان حوصله ندارم برات تعریف کردم دیگه . ...
13 اسفند 1391

فاطمه به اردو رفت

امروز صبح ساعت پنج و نیم  وقتی که من بیدار شدم برای نماز دیدم فاطمه هم بیدار شد و گفت که مامان بریم مهد کودک گفتم نه هنوز زوده بگیر بخواب . گفت باید امروز برم اردو گفتم زوده مامان خودم بیدارت می کنم . ساعت هفت و نیم بود که بیدارش کردم هر روز تا ساعت هشت باید باهاش بازی می کردم تا از سر جاش بلند بشه ولی امروز زودی بلند شد رفت دستشویی و دست و صورتش رو شست .منم لباساش رو عوض کردم و ساعت هشت از خونه زدیم بیرون . بر عکس همیشه که ساعت هشت و نیم می رفتیم.براش از سوپری بسکویت ؛ کیک ، چیپس و پفک خریدم  گفتم برای تغذیه . مدیر مهد گفت ساعت نه بچه ها رو می بریم و ساعت دو بیاید دنبالشون. ساعت یک و نیم بود که از خونه رفتم بیر...
9 اسفند 1391

اردو

قراره روز چهار شنبه مهد کودک بچه ها رو ببرن اردو . به والدین گفتن که رضایت نامه بیارید من به بابای فاطمه گفتم اول مخالفت کرد که فاطمه با بچه ها بره ولی وقتی فاطمه بهش گفت همه بچه ها می خوان برن تو هم اجازه بده که منم برم . با کلی گریه و زاری بلاخره باباش قبول کرد. بچه ام داره روز شماری می کنه برای رفتن اردو. امروز صبح که خواستم ببرمش مهد بهم گفت :مامان چهار شنبه چند روزه دیگه می شه . ــ  دو روز دیگه . ــ یعنی فردا ــ نه ــ یعنی فردای فردا ــ آره ــ دو روز دیگه می شه فردای فردا ــ نه مامان بگو پس فردا ــ نه همون فردای فردا ــ هر چی شما بگید.   ...
8 اسفند 1391

عکس مسافرت

بازم رفتیم مسافرت سه روزه ولی یک روزه بر گشتیم چون به محض اینکه پا گذاشتیم تو شیراز فاطمه خانم تب کرد و شبش کارمون به بیمارستان کشید . فردا صبحش بر گشتیم . ولی الان فاطمه بهتر شده فکر کنم فقط نمی خواست بذاره ما خرید عیدمون کنیم. این عکسا رو توی دشت ارژن گرفتم.   پونه و فاطمه اینم صبحانه که بابا سفارش داد این عکس رو توی هتل ازش گرفتم دقیقا" توی همین اتاق روی همین مبل وقتی هشت ماهه بود ازش عکس گرفتم . اینم هشت ماهگی فاطمه قربونت بره مامان که ماشا الله چقدر بزرگ شدی. ...
28 بهمن 1391