فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

بدون عنوان

توی این دو سه روزه جدول فاطمه مهر نخورده چون اصلا" کار خوب انجام نداده بود . دیشب قبل از اینکه بخوابیم اومد و گفت مامان من اتاقم رو مرتب کردم و همه چی سر جاش گذاشتم . به نظرت فرشته امشب توی جدولم مهر می زنه . منم بهش گفتم نمی دونم اگه اتاقت مرتب و تمیز باشه آره حتما" می آد و مهر می زنه . صبح که از خواب بیدار شد صدام زد وگفت مامان چرا فرشته برام مهر نزده منم که یادم رفته بود براش مهر بزنم گفتم حتما" یادش رفته یا هنوز نیومده . بعد اومدم طرف اتاقش وبلند گفتم فرشته ی مهربون فاطمه دختر خوبی بوده چرا براش مهر نزدی ؟ وبه فاطمه گفتم حالا فرشته جون صدامو شنیده و...
5 شهريور 1391

یک سئوال

دوستای خوبم یه سئوال داشتم ازتون .لطفا" بهم جواب بدین. اگه یه روزی برید یه جایی مثلا" مهمونی ، جشن ........... چند تا بچه تو مجلس باشن همه ی بچه ها فضولی کنن ( البته فضولی و اذیت مال بچه هاست) بعد همه برگردن فقط به بچه ی شما بگن نکن ، بشین ، بیا ،برو ،دست نزن..............و بهش توجه خاصی نشه شما چه عکس العملی نشون می دین ؟
3 شهريور 1391

تولد پونه و پانیذ

دیشب تولد پونه و پانیذ  دختر عمه های فاطمه بود. البته تولد پانیذ یک ماه پیش بود ولی عمه زری تولد هردو شون رو با هم گرفت . یه چند تا عکس گرفتم که براتون می ذارم .......... کیک تولد پونه (لمیا) و پانیذ (بشری) اینم خوشگل خانم خودم پانیذ و فاطمه ا اینجاهم دسته گل پونه که  با هزار سلام و صلوات ازش گرفتیم تا فاطمه باهاش عکس بگیره اینجا هم فاطمه گفت مامان بیا باماهی ازم عکس بگیر     نوش جونت بستنی باطعم توت فرنگی بود گلم هم خوشش نمی اومد ولی خوب کمی ازش خورد ...
3 شهريور 1391

خواب فاطمه جون

خیلی وقت بود از خوابیدنت عکس نگرفته بودم چند روز پیش حمومت دادم گفتی شیر می خوام .شیربهت دادم و داشتی سی دی نگاه می کردی دیدم صدات نمی آد اومدم دیدم خوابت برده .وازت عکس گرفتم به کلیپس زیر دستمالش توجه کنید . دیده تو دستمال کلیپس کوچیک می زنن خانمی این کلیپس رو تو دستمالش زده. بعض وقتا این مدلی خوابش می بره ...
31 مرداد 1391

سورپرایز

امروز باباجون زنگ زد وگفت یه سورپرایز براتون دارم گفتم چیه گفت که میخواد ما رو ببره مشهد و بلیط گرفته برای 12شهریور . وای ازخوشحالی نمیدونستم چکارکنم .قبلا" گفته بود که می خوایم بریم مشهد ولی فکر نمیکردم که جدی بگه آخه قرار بود با تور بریم کیش ولی مثل این که امام رضا (ع) امسال هم ما رو طلبید . آخه پارسال هم منو فاطمه با آقا جون و مامان جون رفتیم مشهد زیارت . آقاجون نظر کرده بود مامان رو  ببره مشهد. چون مامان مریض شده بود و  خیلی حالش بدشده بود و دکتر گفته بود که اگه یک روز دیگه دیر تر آورده بودینش زنده نمی موند. خاله هم  نظرحضرت زینب (س)کرده بود.مامان رو ثبت نام کرد ولی متاسفانه سوریه جنگ شد و هنوز موفق به رفتن زیارت حضر...
31 مرداد 1391

اومدن فرشته به خونمون

دیشب وقتی خواستیم بخوابیم به فاطمه گفتم :مامان جون اتاقت رو مرتب کن  فکر کنم فرشته امشب بیاد و اتاقت رو نگاه کنه اگه مرتب بود و همه چیز سر جاش بود توی جدولت برات مهر میزنه . اونم برعکس همیشه گفت : چشم مامان تمیز می کنم . اول عروسکایی که ریخته بود گذاشت توی قفسه البته فقط روی هم چیدشون ولی بازم خوب بود ، بعد نگاه کرد و گفت: مامان سی دی روی زمین نریختم و همه اش توی کیفه ،   گفتم:  آفرین .بعد رفت سراغ کمدش ؛ لباسایی که عوض کرده بود رو برداشت و بدون این که اونا رو تا کنه پرتشون کرد توی کشو ی لباسش وگفت: مامان لباسام هم جمع کردم خنده ام گرفته بود چون در کشو که باز می کردی بلوزاش مچاله شده افتاده بود ولی بازم خ...
31 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار می باشد