فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

لگیمات

الان می خوام برم برای افطاری لگیمات درست کنم. دستورش رو مامان علی خوشتیپ مامان و بابا بهم داده .ازتوی آشپزخونه مجازی . دستش درد نکنه از همین جا ازش تشکر میکنم . حالا میرم درست می کنم بعد عکسش رو براتون می ذارم البته مایه اش رو از قبل درست کردم میخوام برم تو روغن سرخش کنم. درمورد لگیمات: لگیمات یه نوع شیرینی است که مخصوص منطقه جنوب کشوره البته  عربها این شیرینی رو درست می کنن. ما قبلنا  یه همسایه عرب داشتیم توی ماه رمضان وقتی لگیمات درست می کردن برای ما می اوردن خیلی دوست داشتم خودم یاد بگیرم . حالا امروز درست می کنم ببینم چطوری میشه . طبق دستوری که مامان علی جون داده بودن من درست کردم ولی خیلی خشک...
10 مرداد 1391

بدون عنوان

خیلی وقت بود که از خوابیدن فاطمه عکس نگرفته بودم . امروز ظهر هر چی بهش گفتم فاطمه بیابخواب می گفت خوابم نمی آد وتا اینکه ساعت 5 به بعد بود که دیدم صداش نمی آد اومدم دیدم خوابش برده . قبل از اینکه بخوابه جلوی آیینه ایستاده بود و داشت با مو گیراش بازی می کرد . اومدم بلندش کنم زیر سرش بالشت بزارم دیدم خانم چیکار کرده .خودتون ببینید............. کیلیپس تو سرش رو ببینید ، دوست داره همه اش از چیزای بزرگترا استفاده کنه ...
10 مرداد 1391

جلسه آخر زبان

امروز آخرین جلسه کلاس زبان فاطمه بود . من فکرکردم مثل ترم قبل امروز جشن شعر خوانی دارن ولی این طور نبود . کلاسشون که تموم شد به خانمشون گفتم اجازه بده ازشون عکس بگیرم اون همگفت بفرمائید . من با بقیه مامانارفتیم تو کلاس و ازشون عکس گرفتیم. ترم سوم فاطمه از 16 مرداد شروع می شه . بیا به ادامه مطلب......... پریناز، فاطمه ، آرتمیس آرتمیس ،فاطمه ، پریناز و یاس پریناز ، فاطمه ، یکتا ،خانم امیری نژاد ، یاس ، کیانا اینجاهم به جمعشون هستی اضافه شده ...
9 مرداد 1391

بدون عنوان

گلم عاشق شال و کیف و کفشه البته نه کفش خودش کفش من ، از هرشالی که خوشش بیاد می گه این مال منه مامان دیگه اینو نپوشیا، اگه بخوام بپوشم باید ازش اجازه بگیرم ، از بس توی این  کفش وصندلا خورده زمین اومدم قایمشون کردم که دیکه نپوشه فقط همین یه کفش سردست بود که خانم مرتب توی خونه پاشه، وقتی می ریم بازار کنار کفاشی که رد می شیم دست میزاره رو صندل پاشنه دار و می گه مامان بیا اینو برای خودت بخر قشنگها، بعد هم می خنده آخه من می دون برای چی می گه بخر.   قربون ژست گرفتنت برم ، خیلی اذیت می کنی، منم دعوات می کنم ولی باهمه ی اذیت کردنات بازم عاشقتم واینو بدون که همه ی زندگیم تویی. اینجا هم در ورودی مسجد ایستادی می خواستیم بریم ...
8 مرداد 1391

بدون عنوان

  دیشب بعد از اینکه نماز خوندم و افطار خوردیم وسریال خداحافظ بچه رو نگاه کردیم به فاطمه  گفتم پاشو تا بریم مسجد شروع کرد به گریه کردن و می گفت: مامان تو رو خدا نریم همین جا تو خونه قرآن بخون خلاصه از بس گریه کرد منم مجبور شدم بمونم خونه. حالا دلیلش که ازش می پرسم می گه من دوست ندارم شب بریم مسجد ؛ فقط صبح بریم کلاس قرآن . آخه اگه شب بریم بابا هم می آد من دوست ندارم بابام با ما بیاد. منم ازش قول گرفتم که امشب بابا نمی آد ولی باید بزاری تابریم قرآن اونم فعلا" قبول کرده . چکارکنم دوره ؛ دوره ی فرزند سالاریه دیگه. روز دوشنبه جلسه آخر این ترم کلاس زبانشه. ...
7 مرداد 1391

افطاری

دیروز بعد از ظهر رفتیم قبرستون سرخاک ننه بزرگ . بعدش رفتیم خونه ننه بزرگ و افطاری اونجا بودیم قرار بود عمه بتی برای افطار مرغ درست کنه ولی عمه سهیلا بهش زنگ زده بود و گفته بود من کله پاچه درست کردم و دیگه شام درست نکن منم چون کله پاچه دوست ندارم برای شام خودمون خورشت بادمجون درست کردم عمه زحمت کشیده بود برای من و صدیقه دخترعمه فاطمه حلیم خریده بود جاتون خالی افطاری خوبی بود.فاطمه هم کله پاچه خورد البته فقط گوشتش رو و گفت مامان خوشمزه است تو هم بخور. فاطمه هم مثل همیشه با پونه بازی می کرد البته بازی کردنشون برای پنج دقیقه است و بعدش دعوا و قهره ...
6 مرداد 1391

پایان ترم دوم زبان

کم کم داره ترم دوم زبان فاطمه تموم میشه تو این ترم هم فاطمه کلی کلمه یاد گرفته . توی خونه ادای معلمش رو بیرون می آره. عروسکاشو روی مبل می نشونه و خودش می ایسته جلوشون ازشون میپرسه وات کالر؟ بعد خودش جواب می ده یلو .بعدش می گه اوکی وریگود. شب هم که می شه باباش تو خونه اس با باباش بازی میکنه بهش میگه بابا من ازت می پرسم تو اشتباه جواب بده تامن درستش بهت بگم اونم میگه باشه. رنگها رو بهش نشون میده .رنگ قرمز رو نشونش می ده باباش میه بلو اون می گه نو نو  رد. بعد هم میخنده از معلم بازی خوشش میآد. کلمه هایی که تو این ترم یاد گرفته : پد ر ؛ مادر ؛ بچه  اینها میشن خانواده بشین  ؛ بایست ؛ به من نگاه کن خواهر و بر...
5 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار می باشد