زانوی کمر
دیروز رفتم مهد دنبال فاطمه. تو راه که داشتیم می اومدیم مثل همیشه از کارایی که کرده بودن برام تعریف می کرد . اول کار دستیش رو نشونم داد ؛ یه تسبیح درست کرده بود . ولی متاسفانه وقتی اومدیم خونه محیا نوه همسایه تموم مهره ها رو از روی کاغذ جدا کرد . خمیر ها رو تو دست گرفته بود و می گفت : این چیهههههههههههههههه ؟ فاطمه رو می بینی با عصبانیت خمیر ها رو ازش گرفت و گفت این تسبیح بود. بعد گفت: مامان امروز توی مهد رفتم زیر نیمکت که کیف صبا رو بیارم بالا کمرم خورد به میز و خیلی دردم گرفتم . گفتم: کجای کمرت به میز خورد گفت: زانوی کمرم . با تعجب بهش نگاه کردم گفتم: دخترم زانوی کمر کجاست ؟ دستش گذاشت روی گودی کمرش و گفت: اینجا . با خنده بهش...







