فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

زانوی کمر

دیروز رفتم مهد دنبال فاطمه. تو راه که داشتیم می اومدیم مثل همیشه از کارایی که کرده بودن برام تعریف می کرد . اول کار دستیش رو نشونم داد ؛ یه تسبیح درست کرده بود . ولی متاسفانه وقتی اومدیم خونه محیا نوه همسایه تموم مهره ها رو از روی کاغذ جدا کرد . خمیر ها رو تو دست گرفته بود و می گفت : این چیهههههههههههههههه ؟ فاطمه رو می بینی با عصبانیت خمیر ها رو ازش گرفت و گفت این تسبیح بود. بعد گفت: مامان امروز توی مهد رفتم زیر نیمکت که کیف صبا رو بیارم بالا کمرم خورد به میز و خیلی دردم گرفتم . گفتم: کجای کمرت به میز خورد گفت: زانوی کمرم . با تعجب بهش نگاه کردم گفتم: دخترم زانوی کمر کجاست ؟ دستش گذاشت روی گودی کمرش و گفت: اینجا . با خنده بهش...
18 بهمن 1391

تغییر دکور اتاق فاطمه

سلام دوستای گلم . امیدوارم که همگی خوب و خوش باشید. الان چهار روزه که گرفتار اتاق خانمی شدم . تموم وسایلش رو جابجا کردم . فکر کنم دیسک کمر گرفتم . چون کمرم خیلی درد می کنه . ولی به خاطر دختر گلم که ذوق می کرد داره اتاقش کیتی می شه گفتم اشکال نداره .کمد و تخت و میز و....... جابجا کردم و تموم عروسکاش رو جمع کردم فقط یه چند تایی براش گذاشتم اونا رو هم چیدم توی کمد و بهش گفتم هر وقت خواستی بر می داری بازی می کنی و بعد می ذاری سر جاش. برای گرد گیری اتاقش هم کمک کرد و تقریبا" یه شیشه پاک کن رو فقط روی میز کامپیوتر . در کمدش خالی کرد . تازه روی دیوار هم شیشه پاک کن می زد میگفت مامان دیوارا هم کثیفن باید تمیزش کنم. خلاصه اونم برای ...
18 بهمن 1391

مسافرت دو روزه

روز دوشنبه بابا نوبت دندان پزشکی شیراز داشت. منو فاطمه هم باهاش رفتیم شیراز. صبح زود راه افتادیم چون بابا ساعت 11 نوبت داشت . وقتی رسیدیم بابا ما رو گذاشت هتل و خودش رفت مطب . منو فاطمه هم برای اینکه حوصله مون سر نره رفتیم تو خیابون . برای فاطمه دو تا کفش خریدم . گفتم بعد از ظهر با بابا می آیم دوباره خرید می کنیم . ساعت 2بود رفتیم رستوران صوفی (اینم یه تبلیغی برای دوست جونیای شیرازی) ما هر وقت می آیم شیراز بابا ی فاطمه جز صوفی جای دیگه ای نمی ره. جاتون خالی ناهار خوردیم و بعدرفتیم هتل برای استراحت. سرم خیلی درد می کرد یه استامینوفن خوردم و خوابیدم . یه یک ساعتی گذشت ولی هنوز سرم درد می کرد. ساعت 7 بود رفتیم ...
12 بهمن 1391

بیست و چهل تا

دیروز فاطمه کمی کسل احوال بود . به خاطر همین مهد کودک نبردمش. صبح که از خواب بیدار شد صبحونه خورد و شروع کرد به بازی کردن . اول دفتر نقاشیش رو آورد و نقاشی کشید . بعد عروسکاش رو ردیف روی مبل نشوندن و معلم بازی می کرد. از یه طرف وسایلی که می ریخت من جمع می کردم می دیدم یه چیز دیگه آورده ریخته. خیلی آروم بهش گفتم فاطمه هر کدوم از اینا که ریختی نمی خوای برو بذار تو اتاقت . یک مرتبه با صدای بلند گفت مگه نمی بینی دارم بازی می کنم . گفتم من که آروم باهات حرف زدم چرا داد می زنی . تو هم آروم جوابم رو بده. بعد رفتم توی اتاق و لباسا رو تا کنم . اومد پیشم گفت مامان از دست من ناراحت شدی . گفتم...
3 بهمن 1391

تغییر قالب

ا ز دیشب تا حالا وبلاگم خراب شده بود . تموم پستایی که نوشته بودم رفته بود گوشه وبلاگ . هر کاری می کردم درست نمی شد . به یکی از دوستام اس ام اس دادم و گفتم این مشکل برام پیش اومده . اونم با وجود این که گرفتار بود ولی بهم گفت که قالب وبلاگ رو عوض کنم شاید درست بشه . منم همین کار رو کردم و خوشبختانه درست شد. ...
2 بهمن 1391

آغاز امامت امام زمان (عج)

بوی گلها عالمی را مست و حیران می کند دیدن مهدی هزاران درد درمان می کند مدعی گوید: که با یک گل نمی گردد بهار ما گلی داریم که عالم را گلستان می کن آغاز امامت حضرت مهدی موعود(عج) مبارک. برای سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام زمان (عج) 3 صلوات. ...
1 بهمن 1391

عکس مراسم

پیراهن سیاه ز تن دور می کنیم آن را ذخیره کفن و گور می کنیم اجر دو ماه گریه ی بر غربت حسین تقدیم مادرش از راه دور می کنیم عزاداریتان قبول ، ربیع مبارک! پیامبر (ص) فرمود : هر کس پایان ماه صفر را خبر دهد بهشت بر او واجب است. عکسای دیروز از مراسم وفات پیغمبر (ص) فاطمه با یاس دختر خاله اش ا ین تابوتیه که می بریم گل فروشی و گل بهش میزنن.پول گل هم مردم می دن. هر کسی نذر می کنه و تا سال بعد که نذرش برآورده می شه  می آد پول میده .با پولایی که جمع آوری می کنیم می دیم گل فروشی تابوت رو تزئین می کنن. پا یا ن مراسم عزادارا می آن و گلهای رو تابوت رو بر می دارن برای برآورده شدن حاجاتشون. ...
23 دی 1391

دریای بوشهر

دیروز باد شدیدی می اومد و دریا به قول ما بوشهریا پر بود و موجهای خیلی بلندی داشت من فقط تونستم یه عکس بگیرم چون باد نمی ذاشت که بایستم.(اول خیابون ششم بهمن) ...
22 دی 1391

مراسم آخر صفر

مسجد غریب یکی از مساجد قدیم شهر می باشد که در یکی از چهار محله قدیم بوشهر(کوتی ، شنبدی ، دهدشتی و بهبهانی ) است . روز 27 صفر مراسمی برگزار می کنن که من دو ساله که به این مراسم می رم. دوسال پیش من یه مشکلی برام پیش اومد که در بیمارستان بستری شدم . یادمه اول ماه صفر بود . خیلی حالم بد بود و وقتی بستری شدم تا شب نفهمیدم چه اتفاقاتی افتاده . فقط می دیدم که همه ی خانواده ام بالای سرم هستن و چشماشون قرمز و هر چند ساعتی  یکبار ازم خون می گرفتن و می بردن برای آزمایش . اون موقع یکی از دوستام اومده بود بیمارستان پیشم و دیده بود که حالم خیلی بده منو نذر کرده بود که خوب بشم و منو به این مراسم ببره . بعد از پنج روز خدا منو دوباره...
22 دی 1391

ترم زمستان کلاس زبان

در مورد کلاس زبان فاطمه خیلی وقته براش یادداشتی نذاشتم . فاطمه ترم پاییز رو تموم کرد و دوره AC رو تموم کرد . AC پنج ترم بود . حالا ترم زمستون شروع شده و کلاسای PCEکه دوازه ترم میشه شروع کرده . این ترم  PCE1  رو شروع کرده . توی این ترم بهشون جمله های کوتاه یاد می دن. مثلا" من مسواک می زنم. اسم من فاطمه است. و........... جالب اینجاست که هر چیزی می شنوه همون رو می گه چون نوشتن بلد نیست و هر چی تیچرشون بهشون می گه اونا حفظ می کنن . امروز قبل از اینکه ببرمش کلاس داشتم باهاش کار می کردم و شعرهایی که یادشون داده بودن رو با هم می خوندیم. I CAN FIND THEM _ YAY آی دن فاین دم یهههههههههههه هر چی به...
20 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار می باشد