بهار
فاطمه متولد اولین روز و اولین ساعت بهار 1387
لینک دوستان
سبزترين خاطرات از آن كساني است كه در ذهنمان عاشقانه دوستشان داريم
گل نازم با تمام وجودم دوستت دارم


[موضوع : ]
[ چهارشنبه 24 خرداد 1391 ] [ 23:39 ] [ fateme ]

دوستان گلم سلام

سال نو رو به همه ی شما تبریک می گم.

امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید.

انشاالله سال پر خیر و برکتی داشته باشید.

خیلی وقته به وبلاگ فاطمه جون سر نزدم. چون فاطمه کلاس اول و برای درسش باید خیلی وقت بزارم کمتر می تونستم به وبلاگش سر بزنم.

سعی می کنم اتفاقاتی که از آذر ماه تا حالا براش افتاده بنویسم و عکساش رو بزارم تا یادگاری باشه براش.

البته فاطمه خواندن و نوشتن رو یاد گرفته .از این به بعد بهش یاد می دم که  مطالب وبلاگش رو خودش بنویسه.



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 13 فروردين 1394 ] [ 23:12 ] [ fateme ]

 

سال نو همه ی دوستان عزیزم مبارک

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 13 فروردين 1394 ] [ 23:06 ] [ fateme ]

سلام دوستان عزیز؛ دیگه مثل قبل نمی تونم بیام و پست بذارم . گرفتاریها زیاد شده مدرسه و درس و مشق فاطمه ؛ مراسم هایی که هر ساله توی ماه محرم داریم .

پنجم محرم روز شیرخوارگان بود. من نذردارم که هر سال فاطمه رو به این مراسم ببرم . هر سال لباس سبز براش درست می کردم و با لباس سبز می رفتیم ولی امسال براش عبا درست کردم و با لباس مشکی به مراسم رفتیم.

 

 

 

13 آبان روز دانش آموز بود چون ماه محرم بود مدرسه نتونست جشن بگیره به جای جشن سفره حضرت رقیه (س) انداختن. هر کسی توی کلاس قرار شد برای سفره یه چیزی بیاره . قرار شد فاطمه سیب ببره.

 

 

 

 

 

 

 

هفته پیش معلم به بچه های کلاس گفته بود که در مورد حضرت رقیه (س) نقاشی بکشید . فاطمه به من گفت مامان من چی بکشم گفتم هر چی به ذهنت میرسه و در مورد حضرت رقیه (س) می دونی بکش . اونم گفت من حضرت رقیه (س) با عمه اش زینب (س) می کشم . اینم نقاشی که فاطمه کشیده بود.

 

 

 

فاطمه تا حالا چهار تا کارت آفرین و صد آفرین گرفته معلمشون گفته هر کس کارتاش پنج تا بشه بهش جایزه می ده فاطمه منتظر پنجمین کارتشه .



[موضوع : شش سال و هشت ماه]
[ سه شنبه 20 آبان 1393 ] [ 22:44 ] [ fateme ]

امروز صبح اولین باران پاییزی بارید.

صبح که اومدم فاطمه رو ببرم مدرسه دیدیم زمین خیسه . فاطمه گفت مامان بارون اومده .

وقتی رسیدیم مدرسه زنگ صبگاهی زدن و فاطمه رفت تو صف ایستاد .

هنوز برنامه صبحگاهی شروع نشده بود که بارون اومد .

برنامه اجرا نشد و بچه رفتن سر کلاس.

فاطمه اومد گفت مامان ما ورزش داریم خانم ورزش ما رو نمی آره تو حیاط تا ورزش کنیم.منم بهش گفتم حتما" تو کلاس بازی می کنید.

یاد اون موقع ها که ورزش داشتیم و معلم ورزشمون روزهای بارونی تو کلاس با بچه ها بازی می کرد. چند کلمه رو رو تخته سیاه می نوشت و بعد از چند دقیقه اونا رو پاک می کرد و می گفت شما کلمه ها رو بنویسید. هرکسی همه ی کلمات رو می نوشت برنده بود.

یا یکی از بچه ها رو می آورد و می گفت با دقت کلاس رو نگاه کن بعد اونو از کلاس بیرون می کرد و یه جابجایی تو کلاس انجام می داد بعد اون نفر می اومد تو کلاس و باید می گفت چه چیزایی جابجا شده.

یادش بخیر اون روزاااااااااااااااااا



[موضوع : ]
[ شنبه 26 مهر 1393 ] [ 7:59 ] [ fateme ]

شانزده مهر ماه روز جشن قرآن بود.

صبح برای بچه ها جشن گرفته بودن و کتاب قرآن بهشون داده بودن.

طبق تعریفای فاطمه خانم؛ صبح بعد از برنامه صبحگاهی اونا رو برده بودن توی نماز خونه و برای هر کدوم از بچه های کلاس اولی یه دونه رحل و قرآن گذاشته بودن . که هر کدوم از بچه ها پشت یه دونه رحل نشسته بودن.

براشون شیرینی و کیک داده بودن چند تا  از بچه ها شعر خونده بودن و در آخر هم کتاب درسی قرآن رو بهشون

داده بودن.

 

فاطمه و دیبا همکلاسیش

فاطمه و یاس دختر خاله اش



[موضوع : شش سال هفت ماه]
[ دوشنبه 21 مهر 1393 ] [ 16:19 ] [ fateme ]
[ يکشنبه 6 مهر 1393 ] [ 14:12 ] [ fateme ]

گل قشنگم امروز کلاس اولی شد.

فاطمه امروز صبح ساعت شش از خواب بیدار شد. دست و صورتش رو شست ؛ مسواکش رو زد بعد از خوردن صبحانه لباساش رو پوشید با هم به مدرسه رفتیم.

یک ساعتی توی مدرسه معطل شدیم تا بقیه بچه ها اومدن.

توی این فاصله من با فاطمه توی مدرسه دوری زدیم و همه جای مدرسه رو بهش نشون دادم.

مراسم جشن شکوفه ها با تلاوت قرآن مجید آغاز شد.

بعد مدیر مدرسه صحبت کرد و معاون و معلمان کلاس اول رو معرفی کرد.

دو تا کلاس اول بودن ؛ اول الف و اول ب .

فاطمه توی کلاس اول ب افتاد. توی مدرسه یکی از دوستای همکلاسی مدرسه ام رو دیدم. اون هم دخترش رو آورده بود. به فاطمه گفتم یه زمانی من و دوستم همکلاس بودیم حالا شما بچه ها با هم همکلاس شدید.

مدیر مدرسه یه دفترچه یادداشت و یه لقمه نون و پنیر به بچه ها داد و بعد از اون هر کسی به کلاس خودش رفت.توی کلاس بهشون کتاب دادن و با کیک و آب میوه ازشون پذیرایی شد.

 



[موضوع : شش سال شش ماه]
[ دوشنبه 31 شهريور 1393 ] [ 17:02 ] [ fateme ]

روز جمعه 93/6/7 با عمه و دو تا دختر عمه ام رفتیم شیراز.

صبح حرکت کردیم صبحونه رو کازرون خوردیم و ناهار رو دشت ارژن. ساعت دو بود که رسیدیم شیراز. رفتیم هتل ؛ کمی استراحت کردیم . ساعت هشت و نیم بعد از نماز رفتیم ستاره فارس.

بابای فاطمه ؛ فاطمه رو با دختر عمه اش پونه برد پارک که طبقه بالای پاساژ بود.من و عمه هم رفتیم مغازه ها رو نگاه کردیم .من یه بلوز برای فاطمه خریدم .ساعت یازده بود که بر گشتیم هتل.

صبح روز شنبه رفتیم بازار وکیل برای ناهار هم رفتیم رستوران صوفی.بعد از ظهر رفتیم پاساژ زیتون . بازم فاطمه با باباش رفت پارک و ما هم از این مغازه به اون مغازه. شام  هم توی رستوران پاساژ خوردیم.

صبح روز یکشنبه رفتیم برای فاطمه لوازم تحریر خریدیم عصر هم رفتیم شاه چراغ زیارت و بعدش رفتیم پارامونت.

صبح روز دوشنبه رفتیم طرف پارامونت و سینما سعدی بعد از ظهر هم رفتیم ملا صدرا و شب هم بچه ها رو بردیم پارک شهر.

صبح روز سه شنبه هم بر گشتیم.


ادامه مطلب


[موضوع : شش سال شش ماه]
[ پنجشنبه 13 شهريور 1393 ] [ 16:36 ] [ fateme ]

هفته پیش دوازدهم مرداد بود که رفتیم و مانتو شلوار مدرسه ات رو از تولیدی گرفتیم.مانتو شلوار امسالت سبز رنگه.

امسال مانتو شلوار آماده و دوخته شده بود و من باید سایز مانتو رو انتخاب می کردم . متاسفانه سایز یک اندازه ات نبود و سایز دو هم بزرگ بود. اینم دوخت تولیدیهاست دیگه . منم مجبور شدم سایز دو رو بردارم . شلوارش باید کوتاه بشه.

پارسال برای پیش دبستانی رفتیم تولیدی که معرفی کرده بودن اونجا اندازه هاشون رو می گرفتن و سایز خودشئن مانتو می دوختن ولی امسال اینطور نبود.

دیروز هم من و فاطمه رفتیم کیف و قمقمه آب خریدیم. کفش و لوازم تحریر مونده که  آخر شهریور براش خرید می کنم.قرار بود بریم تهران خرید مدرسه کنیم که با این سقوط هواپیما ها پشیمون شدم البته پدر فاطمه هنوز اصرار داره که بریم منم به شرط اینکه با ماشین بریم مسافرت قبول کردم ولی پدر فاطمه می گه با هواپیما بریم منم که اصلا" مسافرت هوایی نمی کنم.

 


ادامه مطلب


[موضوع : شش سال و پنج ماهگی]
[ پنجشنبه 23 مرداد 1393 ] [ 15:46 ] [ fateme ]

یه رفتن هایی هست که تمام شعرهای دنیا را به پایش بریزی بر نمی گردد.

من ؛ رفتن پدر را با قلب و روحم تجربه کردم.

 

چه سخت است احساس یتیمی...

چه سخت است خالی شدن یکباره زمین در زیر پا و فرو ریختن ناگهانی کوهی به نام پدر....

چه سخت است نشنیدن صدای مردی که همیشه نامت را به مهربانی صدا کرده....

چه سخت است بی پدری....

 

آقا جونم یک سال از رفتنت گذشت و چه زود گذشت.بعد از یک سال من هنوز رفتنت را باور نمی کنم....

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 7 مرداد 1393 ] [ 0:23 ] [ fateme ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 51 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

دفترچه ي خاطرات قلبم را كه خالي از عشق و يكرنگي بود سرشار از عشق و محبت كردي، نازنينم ، زيباترينم حضور گرم و هميشگي ات را هزاران بار سپاس مي گويم.اين وبلاگ رو به عشق يكدونه دخترم فاطمه جون درست كردم كه خاطراتش رو براش بنويسم و وقتي بزرگ شد.........
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 188
بازدید دیروز : 994
بازدید هفته گذشته : 1869
کل بازدید : 273877